روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

صفورا طاهری – 2025-08-08 06:34:31

به نام خدا
پادکست خادم الحسین: روایت خاطره ای از پیاده روی اربعین
نویسنده و گوینده: صفورا طاهری

تقریبا همه چیز آماده شده بود؛ آماده ی سفر به سرزمین عشق.
حس و حال عجیبی داشتم. وقتی سوار اتوبوس شدیم و به مرز مهران رسیدیم؛ مدام با خودم فکر میکردم وقتی برای اولین بارچشم به حرم افتاد باید چی بگم؟…باید از کجا شروع کنم؟….
از اول مسیر پیاده روی همه چیز برام تازگی داشت. انگاروارد دنیای دیگه ای شده بودم. موکب ها، مداحی ها، نذری های متفاوت و رنگارنگ…. حتی علم های کوچک و بزرگ و آدم های پیر و جوان هم برام جالب بودند .سعی میکردم با دقت به همه چیزنگاه کنم و تک تک این لحظات رو به ذهنم بسپارم.
در حالیکه داشتیم از کنار یکی از این موکب ها رد می شدیم؛ چشم به مرد میانسالی افتاد که موهای نسبتا جو گندمی داشت و با علمی به دست ثابت کنار جاده ایستاده بود. یادم هوا خیلی گرم بود و آفتاب مستقیم می تابید. همونجا پدرم تصمیم گرفت یکم استراحت کنیم و بعد به راهمون ادامه بدیم؛که مبادا یکی از اعضای خانواده گرما زده بشه.
ما هم رفتیم زیر سایبون و وسایلمون رو گذاشتیم داخل چادر. وقتی اومدیم بیرون دیدیم اون آقا همچنان همونجا ایستاده. نمیدونم چرا ولی رفتارش به نظرم عجیب بود!!!…..در حالیکه عرق از پیشونی و صورتش جاری شده بود ولی جای خودش رو تغییر نداده بود. چند دقیقه بعد دیدم اومد این طرف جاده و ایستاد. ذهنم مشغول اون شده بود.
آروم مادرم رو صدا کردم و بهش گفتم:« مامان اون آقا رو میبینی که لباسش شبیه خادم هاست. از وقتی اینجا نشستیم دارم نگاش میکنم.همینطور ثابت با پرچم ایستاده و کاری نمیکنه. به نظرت عجیب نیست؟!»
مادرم با گفته های من سرش رو چرخوند و نگاه کرد:
«آهان،دیدمش. اونو میگی. حتما دلیلی برای کارش داره مادر. چیکار به کار این بنده خدا داری؛ ولی ای کاش گرمازده نشه توی این آفتاب.»
باخودم فکر کردم آخه چه دلیلی میتونه داشته باشه؟!….
بعد از اینکه چند ساعت توی چادر استراحت کردیم وقتی اومدم بیرون با خودم گفتم: دیگه باید رفته باشه ولی دیدم یکم اونطرف تر ایستاده. خییییلی تعجب کردم. با خودم گفتم:«یعنی این چندساعت همش توی گرما ایستاده بود؟ آخه چرا؟!…»
نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم برم با مسئول موکبی که کنارش ایستاده بود صحبت کنم. رفتم نزدیک و گفتم:«سلام خسته نباشید، ببخشید میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟»
مسئول اونجا که پیرمرد مهربونی بود گفت:«سلام دخترم، بفرمایید چطور میتونم کمکت کنم؟»
یکم مکث کردم و با شک و تردید گفتم:«ببخشید اون آقا که لباسش شبیه شماست، از خادمین همین موکب اند؟» اون آقا لبخندی زد و با تکون دادن سرش حرفم روتایید کرد .
منم سریع گفتم:«ایشون چند ساعتیه که همینجوری توی آفتاب ایستادند. فکرکردیم حتما دلیلی برای این کارشون دارند؛ ولی الان واقعا نگرانیم که به خاطر این هوا گرمازده بشند……»
حرفم رو قطع کرد و گفت:« ممنونم دخترم ولی اون میدونه داره چیکار میکنه.»
ازتعجب چشمام گرد شد.دلم میخواست دلیل کارش رو می فهمیدم .اون آقا وقتی صورتم رو دید لبخندی بهم زد و گفت:«دخترم اون دوست ما میگه حداقل کاری که میتونم برای امام حسین انجام بدم اینکه وقتی زیر سایبون جایی نیست و زائرها چندلحظه روی زمین می نشینند؛ کنارشون بایستم و نگذارم نور خورشید بهشون بخوره.»
وقتی اون آقا داشت این ماجرا رو برام تعریف می کردکه چطوری میشه که هرکسی تصمیم میگیره برای امام حسین و زائرهایش کاری انجام بده؛ به این فکر میکردم که وقتی عشق به امام حسین توی دل ها موج بزنه دیگه هیچ چیزی عجیب نیست. چشم های ماست که نمی تونه کارهای بزرگ رو ببینه
و از اونجا نگاه من به مسیر زندگی تغییر کرد………

دسته بندی