تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
در بهترین لحظات زندگانی ادمی، همیشه زبان ساکت بوده و چشم ها صحبت کرده اند.
یک لحظه بهترین اتفاق زندگی تان را به خاطر بیاورید…….آیا غیر از این است؟.
از بدو ورود پذیرایی ها و خوش آمدگویی ها شروع شدند: زائر اهلا و سهلا- زائر بفرما. جالب اینجا بود که خیلی ها فارسی بلد بودند فرض کنید بروید به یک کشور غریبه ولی در خیابان ها، درون بازار، همه جا فارسی حرف بزنید و اهالی هم فارسی جوابتان را بدهند تجربه ی جالبی است.
إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ وَ وَلِيٌّ لِمَنْ وَالاَكُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاكُمْ”
این صدایی بود که بعدازظهرها از اتاق ما شنیده می شد. بانوی صاحب خانه بعد از شنیدن این صدا به اتاق ما آمد. او مداح اهل بیت بود کمی با لهجه ی شیرین عراقی برای ما مداحی کرد و از ما درخواست کرد که برای ایشان نوحه ی فارسی بخوانیم. بانویی خوش صدا و توانا در جمع داشتیم که برایشان هم نوحه ی فارسی و هم
نوحه ی آذری خواند.
آذری می خوانمت: جانیم سَنه قوربان حسین.
به نجف که میرسی تازه متوجه می شوی که هدف از زندگانی زیارت امیرالمومنین بوده و بس.
معتقدم اگر فرشته ی مرگ هم در آن دم بر من نازل می شد لحظه ای می ایستاد.
بالاخره جرعه ای از انگور های ضریح علی (ع) نصیبم شد و یک عمری است که نمک گیرم.
( در این لحظه که متن را می نویسم، حاضرم نصف عمرم را بدهم تا بار دیگر هم آنجا باشم.)
مسیر کربلا جای دقت و تامل است هر کسی با هر چه در توان دارد از زائران حسین (ع) پذیرایی می کند. دختران و پسران کوچک حتی بچه ای سه ساله که تازه پا به راه رفتن گشوده بود کنار خیابان در مسیر مانده بود و به زائرین دستمال کاغذی تعارف می کرد. بچه ی سه ساله باورتان می شود؟
جلوتر پسران جوان با تکه مقوایی زائران را باد می زدند.
یک برادر و خواهر احتمالا 7 ساله در کف خیابان زانو زده و سینی غذا روی سرشان داشتند و به مردم غذا تعارف می کردند.
این موضوع جای تحسین و تبارک دارد که بچه ها از همان سال های ابتدایی زندگی با ائمه و اهل بیت و معصومین آشنا می شوند و یقینا خدمت در این راه مانند آبی است که به پای نهال ریخته می شود.
من همیشه در صحبتهایم اظهار داشته ام دید این افراد با دید من و امثال من فرق دارد آن ها چیزهایی می دانند، چیزی دیده اند که ما از آن بی خبریم.
در مسیر به کاروانی برخوردیم که بی شباهت به لشکر جنگی نبود؛ چندین اسب در جلوی کاروان می رفتند و در ادامه شتری که بر آن بانویی سیاه پوش نشسته و دختربچه ای را در آغوش گرفته بود دیده می شد و سوار بعدی مردی بود که گویی بیماری قد و قامت بلندش را خموده بود و عده ای با سر و صورت خونین و دندان هایی تیز از طمع و چشمانی که اتش درونشان حلقه زده به سرعت بر اطراف کاروان می دویدند نیزه هایی در دست داشتند که بر نوک آنها سرهای جداشده از تن، سوار بود.
سرهایی که مثل مهتاب بر دل تاریکی می تابیدند و مسیر را برای ما روشن کرده بودند.
این ویژه برنامه ی دولت عراق بود تا برای پیاده روی کنندگان اربعین، یادآور واقعه ی عاشورا و مصیبت های بعد آن باشد.
قطعا یکی از بزرگترین آرزوهای من و شاید همه، خادمی امام حسین(ع) و امام رضا (ع) است. یک بار در سخنرانی های مذهبی شنیده بودم که می گفتند خادمی فقط آن نیست که شما کارت خادمی داشته باشید یا در حرم ائمه مشغول خدمت به زائرین باشید؛ در هر کجا که می توانید به بنده ی خدا کمکی کنید با نیت خادمی امام حسین یا امام رضا، خدا و ائمه از شما خواهند پذیرفت. من هم قصد داشتم از این سفر نهایت استفاده را کرده باشم اما چطور؟ به حیاط خانه ای که در آن ساکن بودیم رفتم در حیاط هیچکس نبود و کفش ها پخش و پلا بودند. چه کار می توانستم برای زائرین حسین(ع) بکنم؟ کفش های زائران را جفت و مرتب کردم. همیشه حواسم بود که اگر کسی چیزی نیاز داشت پیش دستی کرده و کمک کنم. دیگر کاری برای انجام دادن نبود، سر راه از اب های نذری که پخش می کردند دوتا برمی داشتم و همراهم داشتم تا کسی آب خواست و در آن حوالی پیدا نکرد سریع آب به او برسانم.
رقتیم و رسیدیم به جایی که باید می رسیدیم، چند قدمی جلو رفته بودم که صحنه ی مقابل چشمانم تارشد و گونه هایم خیس.
ان شا الله روزی همه.
گنبد حرم حضرت عباس رویت شد.
اذن زیارت ارباب را از برادر گرفتیم و بین الحرمین و حرم ارباب.
پیدا کردن ورودی بانوان بهانه ی قشنگی بود که یک دورکامل، به دور سر حرم آقا بگردیم.
قدم به قدم و با صف به ضریح نزدیک می شدیم دم در طلا که رسیدیم بند دل ها پاره شد.
خدایا دستم در حال لمس ضریح امام حسین است. ضریح خنک است مابین حاشیه های آیینه ای خودم را می بینم که در حال زیارتم. دستم را به صورتم می کشم و آرام گوشه ی ضریح را می بوسم مثل رویا می ماند. هنگام خروج یکی از دوستانم آرام در گوشم گفت: زیارت قبول.
احساس می کنم زندگیم به دو نیم تقسیم شده است: قبل از کربلا و بعد از کربلا.
راست است که می گویند: گذرم تا به در خانه ات افتاد حسین، خانه آباد شدم من، اِوون آباد حسین.
قدم به قدم مسیر کربلا درس زندگی بود.باید برای آموختن به کربلا سفر کرد؛ آموختن گذشت، ایثار و وفاداری. آموختن امر به معروف و نهی از منکر. آموختن ایستادگی در برابر ظلم.
اربعین روز نیست، رویداد نیست، اربعین حیات جاری و ساری هر انسانی است.
*تو اجابت دعای خیر مادرمی، ای کربلا.*
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف