تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
“ده روز …. بی صدا ها ”
مقدمه : شاید این کتاب نه شعر باشه نه داستان و نه خاطره شاید فقط یه دل نوشته ی طوالنیه از دختری که نمی خواست سکوت
کنه اما کسی هم نبود که گوش بده . اینجا ده روز که با خودم حرف می زنم .با بخش هایی از وجودم که توی هیاهو گم شده اند با
احساساتی که همیشه ته دلم مونده بودند در بعضی روز ها پر از خنده ام بعضی روزها فقط مثل یک نقطه چین و یا مثل ساعتی
که در اخرین ساعت و عقربه اش از کار اوفتاده است … این کتاب قصه ی یک انسانه شاید شبیه تو شاید شبیه کسی که دوسش
داری اگه یه روز بین این ده روز حرف دلتو دیدی بدون که تو تنها نیستی و اگر هیچ کدوم شبیه تو نبود پس شاید وقتشه…که تو
هم با خودت حرف بزنی .
day1
روز اول ” بی دلیل دلتنگ بودن”
شاید کسی که دلم براش تنگ شده خود قدیمی ام هست … همون دختری که بی دلیل ذوق می کرد بدون دلیل می خندید و از
هیچ چیزی نمی ترسید و زندگی اش مثل رنگ ها زیبا و پر رنگ بود اما حاال همه چیز ساکت تر شده بزگ شدن مثل این می
مونه که وقتی یک روز از خواب بیدار می شی بفهمی نمی تونی همه چیز رو بگی و انگار توی ذهنت یک دعوای بزرگ رخ داده اما
اون صداهای دعوا و هیاهو رو فقط با یک لبخند مصنوعی نادیده بگیری و پنهان کنی و به زندگیت ادامه بدی امروز یک چیزی ته
دلم رو گرفت … یک چیزی که نه اسم داره نه شکل و نه دلیل فقط هست مثل بوی خاک بارون خورده وقتی بارونی نیست مثل
صدای خنده ای که یادت نمیاد اخرین بار کی شنیدیش شاید گاهی دلتنگی ها دلیل نمی خوان شاید فقط یاداوری ان که ما هنوز
ادمیم نه ربات .
day2
روز دوم”بودن در جمع ولی تنها ”
یک جایی از زندگیم رسیدم که دورم پر از ادمه ولی هیچ کس حرفمو نمی شنوه انگار وقتی صحبت به من می رسد انگار که
ناشنوا می شند یا شاید هم من نامرئی می شم وقتی شروع به صحبت می کنم همه هر کاری می کنند که خودشون مشغول کنند
تا حرف های من را نشنوند به یاد دارم زمانی که یک دختر بچه ی پر شوق و ذوق بودم هرموقع می خواستم صحبت کنم و یا انها
را صدا می زدم باید چند بار صدا می زدم که حداقل یک نیم نگاهی بهم می کردند ووقتی هم صحبت می کردم هیچ کس
اهمیت نمی داد و یا حتی جدی هم نمی گرفتند ارزوی بچگی من این بود که همیشه پیانو بزنم اما هیچکس اینو جدی نگرفت و
یا مسخره م می کردند پس تصمیم گرفتم این ارزو را در گوشه ای از قلبم به جا بزارم و به خودم با یک لبخند گفتم : “اشکالی
نداره شاید هنوز چون کوچک هستم وقتی بزگ بشم همه جیز درست میشه ” اما اینطور نبود وقتی هم بزرگ شدم هیچ فرقی با
اون موقع نداشت حداقل اونموقع توی اون دوران خنده های واقعی داشتم ذوق زیادی داشتم اما االن همون هم ندارم فقط برای
پنهان کردن دردهایم بعضی وقتا با خودم می گم : کاش یکی بود که الزم نبود همه چیز رو براش توضیح بدم … فقط با یک نگاه
به من خودش همه چیز رو می فهمید فقط یک نگاه …که بهم بگه :”می دونم … می فهمم هنوز اینجایی هنوز زیبایی امشب فقط
دلم یک اغوش می خواست شاید هم فقط امشب نبود هر شب بود … من نه جواب نه صحبت و نه جمله های انگیزیشی می خوام
تنها چیزی که می خوام این هست منو درک کنند و به حرف هام گوش بدند چون من هم انسان هستم …انسان … انسان نه نمی
خوام قوی باشم دیگه نمی خوام بگن که :” تو محکم ترین دختری هستی که دیدم “فقط می خوام یک لحظه گریه کنم و درد
هایم را با لبخند های مصنوعی پنهان نکنم چون من هم گناه دارم .
day3
روز سوم “دوست داشتن خودم”
می گن اول باید به خودت عشق بورزی و عاشق خودت باشی تا بتونی به دیگران هم عشق بورزی و عاشقشون باشی ولی هیچ
کس یادم نداد چطوری ؟ چطوری هست که هر دفعه خودم رو توی اینه نگاه می کنم فقط اشتباهاتم رو می بینم همیشه یک
صدایی توی ذهنم می گه : ” بس نیستی ،خوب نیستی ، کافی نیستی…” من با خودم زندگی کردم ، با دختری که شب ها گریه
کرد و صبح ها وانمود کرد خوبه با دختری که همیشه خودش رو مقایسه کرد حتی با بد ترین ادم دنیا ، حتی با کسی که چاق بود
و نمره ی کمی می گرفت من همیشه توی کالس نمره ی باالیی می گرفتم اما باز هم خودم با شاگردی که درس نمی خوند مقایسه
می کردم و احساس می کردم که اون واقعا شاده و داره از زندگی لذت می بره اما من چی ؟ من حتی لبخند هام هم مصنوعی
بودند من خودم رو با تمام اشتباهاتم شناختم ، ولی هیچوقت یاد نگرفتم به همون دختر زخم خورده بگم : ” تو الیق بهترین ها
هستی ” اره من ساکتم ، زیاد ی احساسی ام ، زیادی می فهمم ولی همین زیادی بودن ها باعث شده که همیشه خودم رو “کم”
بگیرم اما وقتی فکر می کنم که من توی سخت ترین شرایط زندگیم حتی زمانی که هیچ کس نبود فقط خودم … و خودم بودم و
باز سرپا شدم و امروز … فقط یه لحظه توی اینه به چشمانم نگاه کردم و گفتم : ” شاید هنوز کامل نباشی ، ولی کامل ترین کسی
هستی که تا حاال دیدم” و برای اولین بار بغضم از سر خجالت نبود از سر بخشش بود .
day4
روز چهارم “سکوتی که فریاد بود”
هیچ کس نفهمید اون شب … اون شبی که ساعت ها با خودم حرف زدم ولی یک کلمه هم نگفتم . اون شبی که ساکت موندم
،چون اگه حرف می زدم اشک هایم لو می رفتند و دیگر قرار نبود اشک هایم خودشان را چشمانم پنهان کنند همه فکر کردند
خوبم ، چون جوابی ندارم ، چون نگفتم خسته م ، چون مثل همیشه گفتم :” عیبی نداره … می گذره ” سکوت … تنها زبانی بود
که توش قضاوت نمی شدم . تنها جایی که کسی نگفت : ” ای بابا، تو که چیزیت نیست ” توی سکوت … یادم افتاد چند بار خودم
رو نادیده گرفتم تا بقیه خوشحال باشن چند بار لبخند زدم تا اونا راحت تر باشن حتی اگه ته دلم هزار بار شکستم .می خوام بگم
اونایی که هیچوقت نپرسیدن :” واقعا خوبی ؟ ” هیچوقت هم نفهمیدن چه شب هایی رو با سکوت خودم رو اروم کردم من
ساکتم …من ساکتم ولی این به این معنی نیست که بی احساسم ، این یعنی صدامو توی خودم دفن کردم ، چون کسی نبود که
بلد باشه درک کنه نه دلسوزی امروز به خودم قول می دم : ” وقتی دوباره دلم گرفت وقتی دنیا ریخت روی سرم اولین کسی که
صداش رو می شنوم خودم باشم نه برای دلداری برای اینکه یادم نره سکوت من ، همیشه یه فریاد بوده ، فقط کسی بلد نبود
گوش کنه .”
day5
روز پنجم ” وقتی هیچ کس نبود ”
یه شب بود … که گوشی خاموش شد ، اشک ها تموم شد ، همه ی چراغا خاموش بودن ،وفقط یه ادم مونده بود : ” من” نه
دوستی بود ، نه پیامکی و نه حتی یه جمله ی ” حالت خوبه ؟ ” فقط من بودم وصدای نفس هام که سنگین بودن و یک دلی که از
درد خوابش نمی برد همه می رن یه جاهایی از زندگی … انگار بودن ادم ها هم تاریخ انقضا داره اما من ؟ موندم ، برای خودم
موندم … نه چون قوی بودم چون دلم برای خودم می سوخت من همون دختری ام که وقتی دلم شکست ،خرده هامو اروم جمع
کردم … نه برای اینکه کسی ببینه ، برای اینکه دوباره بتونه راه بره. اون شب وقتی هیچ کس نبود من با خودم حرف زدم به خودم
گفتم :” اگه فقط من موندم ، پس خودم باید دست خودمو بگیرم و بلند بشم ” و از اون شب به بعد دیگه منتظر نبودم کسی بیاد
نجاتم بده چون فهمیدم نجات دهنده همیشه خودم بودم حاال اگه کسی اومد یه دوست ، یه عشق ، یه همراه … خوبه ، زیباست
ولی اگه نیومد ؟ دیگه نمی ترسم چون من یاد گرفتم وقتی هیچ کس نبود ، من هنوز بودم.
day6
روز ششم “برای ان هایی که رفتند ، ولی هنوز مانده اند ”
بعضیا می رن ، اما فکر می کنیم رفتند ، فقط دیگه نیستن ولی هنوز هر گوشه از قلب و مغزمون دارن زندگی می کنند ، اسمشون
نمیاد ولی صدای خنده شون هنوز ته ذهنمه دیگه پیامی ازشون نمیاد ولی هنوز هربار صدای نوتیف گوشی میاد یه لحظه امیدوار
می شی نکنه… اون باشه ؟ رفتن بعضیا مثل کوچ پرنده نیست ، مثل مرگ اروم یک اهنگه که دیگه هیچوقت پخش نمی شه ، ولی
تو هنوز زمزمه می کنی من خیلی ها رو از دست دادم… حتی اونایی که فکر می کردیم همیشه مثل یک دوست واقعی کنارمون
هستن اما اخر ما رو با چشم اشکی تنهامون گذاشتند توی شرایطی که بیشتر بهشون نیاز داشتیم، اونا تصمیم گرفتند دیگه
نباشن ، بعضیا بی صدا از زندگیم محو شدن بدون خداحافظی ، بدون دلیل ، فقط رفتن … انگار بودنشون فقط مهمونی کوتاه بود ،
و من هنوز توی اتاق منتظر برگشتشونم . دلتنگی عجیب ترین حس دنیاست . چون حتی اگه اون ادم دیگه هیچوقت نباشه، این
دل لعنتی هنوز براشون می لرزه امشب دلم گرفته برای اونایی که یه روزی همه چی من بودند ولی ولی دیگ حتی توی مخاطبینم
هم نیستند . دلم گرفته برای حرف هایی که هیچوقت گفته نشدند برای بغل هایی که به تاخیر افتادند و دیگه فرصتی براشون
نیست . فقط یه جمله می گم : ” دلم هنوز شماهایی که رفتید رو گاهی صدا می کند حتی اگه جوابی نیاد.
day7
روز هفتم ” وقتی فقط خودم بودم … زنده موندم ”
هیچ کس نمی دونه چند بار توی تاریکی خودم غرق شدم … چند بار گفتم : ” دیگه نمی تونم ” اما باز صبح بیدار شدم بدون
دست کسی بدون دلگرمی فقط با یه قلب زخمی که هنوز می زد و همه فکر می کنن زنده بودن یعنی نفس کشیدن اما من می
دونم … زنده بودن یعنی توی سخت ترین شرایط زندگیت وقتی همه چیز داغون هست و مثل یک مرده ی متحرک هستی
وانمود کنی زنده ای ولی باز به خودت می گی : “تحمل کن … یه روز همه چیزی بهتر می شه ” کاش می فهمیدن بعضی لبخند ها
فقط ماسک نبودن بلکه اخرین رمق یک ادم شکسته بود . من خودم رو از سقوط نجات دادم بدون هیچ کس فقط با اشک هایی
که شبانه ریختم و با دعاهایی که هیچکس جز خداوند نشنید .هیچ کس نفهمید که قوی بودنم انتخاب نبود … فقط تنها راه بود .
شاید اگه یکی اون شب پیام می داد فقط یه ” خوبی ؟” شاید همه چیز فرق می کرد گاهی مواقع کوچک ترین چیز می تونه
زندگی یک انسان رو عوض کنه و یا دلیل زندگی کردن اون انسان باشه پس من خودم شدم اون ادمی که باید از خودم مراقبت
کنه خودم شدم پناهگاه برای خودم خودم برای خودم شدم یک اغوش … خودم شدم دلیل برای زنده موندن این روزا وقتی می
گن : ” تو خیلی قوی هستی ” لبخند می زنم … ولی فقط خودم می دونم پشت این قدرت چند بار خواستم نباشم اما موندم .
چون حتی اگه همه برن من هنوز برای خودم هستم .
day8
روز هشتم ” ارزوهایی که هیچوقت به کسی نگفتم ”
اون چیز هایی که توی سکوت توی دل توی شبایی که بی خواب توی ذهنمون پرواز می کنن … اما به زبون نمی یاریم چون
مسخره مون می کنن ، یا نمی فهمن یه سری ارزو هست که هیچ وقت به کسی نگفتم …. نه چون بی اهمیت بودند ، چون برام
مقدس بودند . چون می ترسیدم اگه بگمشون ، بشکنن … یا یکی بگه : ” ارزو که نون و اب نمیشه ” و من دیگه هیچوقت جرات
نکنم حتی توی ذهنم صداشون کنم. دلم می خواست یه روزی برم یه جایی دور … یه جایی که هیچ کس منو نمی شناسه ، بشینم
توی کافه ای که کنار پنجره ، بارون بیاد و من فقط بنویسم … برای خودم . برای ارامش ، همیشه دلم می خواست یکی بدون
اینکه چیزی بگم ، بفهمه … گاهی ارزوم این بود که یک بار بدون ترس ، بدون قضاوت ، حرف بزنم . بگم چی گذشت بهم … از
مدرسه ، از بچگی ، از حرف هایی که ته دلم رو لرزوندن ، ولی من فقط خندیدم . من هیچوقت نگفتم … که دلم میخواست یه روز
یه ادم واقعی بیاد و بگه :” تو بهترین ادمی هستی که توی زندگیم بوده ” هبچوقت نگفتم … چون ترسیدم چون عادت کردم
فقط بشنوم ” زیادی حساسی. زیادی رویایی . زیادی دلی ” اما امشب برای اولین بار توی این صفحه به همه ی ارزوهام می گم :
“من شما رو هنوز دارم … حتی اگه هیچ کس ندونه . حتی اگه هیچ کس نفهمه . حتی اگه براورده نشین … شما منو زنده نگه
داشتین . و من همیشه عاشقتون می مونم .”
day9
روز نهم ” کاش اون دختر کوچولو منو نمی دید ”
یه وقتایی می ترسم …می ترسم از اینکه اون دختر کوچولویی که توی اینه ی خاطراتم زندگی می کند یه روز بیاد و منو ببینه .
بیاد و بگه : ” تو اونی نشدی که می خواستم همونی که قرار نبود از چیزی بترسه و یا لبخند های دروغین بزنه و خودش رو
فراموش کنه ” کاش نیاد … چون نمی دونم چی باید بگم . اون دختر با چشم های درخشان ارزوهایی داشت که کم کم تبدیل
شدن به لیست های بی فایده توی ذهن بزرگترا . دوست داشت بنویسه ،بخنده و هرروز خیال ببافه اما دنیا براش جدی شد و
هیچ کس نگفت چجوری با این جدی بودن کنار بیاد اگه ببینمش شاید بغلم کنه ولی من خجالت می کشم از دختری که یه
روزی با گیره ی صورتی روی موهاش و فکر می کرد اینده پر از رنگه و شعره . یه وقتایی فکر می کنم اگه اون دختر االن منو
ببینه . شاید فقط اروم نگام کنه … ولی بگه :” تو زنده ای … همین کافیه ” شاید همه ی اون ارزوهام برای این بود که من امروز
بتونم بنویسم . بتونم احساس کنم . بتونم بگم :” من هنوز همون دخترم ، فقط ساکت تر ، فقط خسته تر … اما دنبال لبخند اون
دختر کوچولوم می گردم .”
day10
روز دهم ” پایان برای من نیست … برای دردهایی ست که نوشتم ”
ده روز نوشتم ده روز با خودم نشستم حرف زدم و گریه کردم دوباره بلند شدم . ده روز بدون نقاب ، بدون اینکه بخوام قوی
جلوه کنم … فقط نوشتم . همون جوری که بودم ، همون جوری که خیلی ازشماها هستید ، ولی همیشه ساکت موندید . این روزا
برام فقط نوشتن نبود … یه جوری ” زنده بودن ” بود . یه جور اثبات اینکه :” ادم می تونه با کلمات ، خودش رو نجات بده ”
شاید هنوز خیلی چیزا حل نشده ، شاید هنوز بعضی شب ها اشک میاد ، شاید هنوز دل بعضی زخم ها خوب نشده اما من دیگه
نمی ترسم چون فهمیدم : “تنها نیستم ” فهمیدم توی دل صد ها ادم یه جمله از من جا می گیره یعنی این نوشته ها فقط مال
من نیستن . مال اون دختریه که توی سکوت داره اشک می ریزه . مال اون پسریه که هیچ کس حرفاشو نفهمیده . مال اون زن
قوی ایه که همه گفتن : ” تو باید تحمل کنی ” مال اون بچه ایه که دنبال یه اغوش امنه … مال همه ی ماهاست . تموم می کنم
چون به همه ی دردهام گفتم :” تو دیگه پایان من نیستی … تو فقط یه فصل بودی ” و حاال این من : ” زخمی ، عاشق ، زنده…و
اماده برای نوشتن فصل بعد …..
نوشتم ، چون هیج کس صدایم نبود ، نوشتم ، تا وقتی نیستم … حرف هایم بماند ……
پایان
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف