روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

محمدرضا مجیدی – 2025-08-05 05:58:28

نخستین سفرنامه کربلا
محمدرضا مجیدی

برای اولین بار بود که به زیارت امامی میرفتم که مظلومترین در همه ی زمانهاست
تا دقایق آخر طی موضوعاتی که پیش آمد (جنگ داخلی عراق ، تنها بودنم در این سفر که با مخالفت خانواده همراه بود و…) معلوم نبود که به بارگاه حضرت عشق مشرف میشم یا نه
اما برنده شدنم در قرعه کشی مسجد (به مبلغ500هزارتومان) و اینکه برای کمک به موکب شهرستان انتخاب شده بودم بر من هویدا کرد که باید هرطورشده به زیارت امام حسین(ع) مشرف شوم… اما برای رفتن به مرز هیچ ماشینی نبود
چند روز گذشت و مدام به کربلا فکر میکردم
تااینکه از موکب شهرستان یک نفر گفت ماشین من جاداره، کسی خواست بیاد خبر بده
سر ازپا نشناختم و هماهنگ کردم که تا مرز با ایشان همسفر بشم
درمسیر ، عموی راننده که اسمش منوچهر بود و فامیلش هادی ! ولی اون کارگردان معروفه نبود، کلی ما را سرکیف آورد ، طوری که نفهمیدیم مسیر هفت ساعته چطور طی شد!
(- مثلا وقتی همسرش تماس گرفت و گفت : خودت رفتی منو تنها گذاشتی
به شوخی جواب داد : چقدر گفتم بزار یه زن دیگه بگیرم نذاشتی! اگه گرفته بودم الان تنها نمی موندی!! همش فکر میکنی من به خاطر خودم میگم ! تلفنو که خانمش قطع کرد به من گفت : محمدرضا از من میشنوی زن نگیر یا اگه میگیری دوتا بگیر!!)

چندکیلومتری مرز که بودیم رادیو اعلام کرد کلیه مرزها (بدلیل تعداد بالای زائران و ناتوانی کشور عراق در ارائه خدمات) بسته شده، مسافران برگردند.
ما که بیشتر مسیر رو طی کرده بودیم دلو زدیم به جاده و راه افتادیم
ده کیلومتر قبل ازمرز، دیدیم جاده با کامیون بسته شده و چندساعتی پشت ترافیک بودیم.
توی دلم گفتم : یا امام حسین(ع) راضیم به رضای شما ؛ اگر طلبیدید که نشان از لطف و بزرگی شماست ولی اگر این بنده حقیرِ سراسر تقصیر رو لایق زیارت نمیدونید ، حق دارید؛ سلامم رو از همینجا بپذیرید.
با ناامیدی سوارشدیم که برگردیم
اما در مسیربرگشت؛ راننده یک راه میانبر بطرف مرز پیدا کرد،
راه میانبر به نی زارهای زیبایی میرسید که چند ماشین جلوی نیزارها خراب شده بود
با راننده پیاده شدیم که بهشون کمک کنیم
تشکر کردند و گفتند : «ماشین امداد توی راهه ولی از ما میشنوید اصلا از این جاده نرید چون خیلی خطرناکه و ماشینتون مثل ماشین ما خراب میشه»
منصرف شدیم ؛ راننده گفت :« حالا که تا اینجا اومدیم یکباردیگه از همون جاده اصلی بطرف مرز بریم توکل به خدا ببینیم باز شده یا نه »
به محض اینکه رسیدیم کامیون ها کنار رفتند و جاده باز شد !
حوالی ساعت 10 شب بود که وارد مرز شدیم و با انبوهی از جمعیت مواجه شدیم که پشت درهای بسته گیر افتاده بودند، درچشمشان شوق زیارت و در دلشان عشق زیارت موج میزد …
به ناچار شب رو در گذرگاه وسط خیابان خوابیدیم
آفتاب طلوع نکرده بود که بیدار شدیم و به سمت درهای مرز حرکت کردیم صف طولانی ای تشکیل شده بود و درب ها همچنان بسته بود
چندین ساعت به حالت ایستاده درمیان شلوغی منتظر بازشدن مرز بودیم
نزدیک ظهر شد و گرمای هوا شدت پیدا کرد اما شوق زیارت گرمی هوا رو از بین برد
بالاخره درب ها باز شدند و بصورت مقطعی وارد شده و راهی کربلا شدیم …
در حد یک سلام در بین الحرمین ماندیم و چون بی نهایت خسته بودیم بطرف موکب ها حرکت کردیم تا محل استقرار پیدا کنیم
اما همه موکب ها پرشده بودند و جای خواب پیدا نمیشد.
آقاهادی (راننده) با یکی از دوستانش که موکب دار بود هماهنگ کرد که به اونجا بریم
سه ساعت پیاده روی کردیم اما همچنان نرسیدیم
من دیگه توان راه رفتن نداشتم و به راننده گفتم شما برید من همینجاها یک جایی پیدا میکنم میخوابم
از چندین موکب پرسیدیم جای خالی دارند یا نه ؛ همه گفتند نه.
چشمم به چادری افتاد که خوابگاه موکب داران ایرانی بود و به اندازه ی سه نفر جای خالی دیده میشد ؛
وارد شدم و داشتم پتو رو از داخل کوله پشتی درمیاوردم که یک دفعه یکی از ته چادر گفت :
«تو دیگه کی هستی؟ برو بیرون خودمونم جا نداریم»
گفتم : «خیلی خسته ام فقط نیم ساعت بخوابم خودم میرم»
گفت: «نه. نمیشه اینجا جای کسی هست وسایلش پیش منه ، چرا زل زدی به من؟ میگم جا نداریم برو بیرون»
وسایلمو جمع کردم و با ناامیدی و خستگی زیاد از چادر خارج شدم.
چون توان راه رفتن نداشتم گوشه ی یک دیوار که زمینش پر از سنگ بود پتو رو دراوردم و شروع به پهن کردن کردم،
در همان حال ، توی دلم بدون اینکه حتی کلمه ای به زبان بیارم گفتم :
/// یا امام حسین(ع) توی کشور غریبی تنها گیر افتادم ولی انصافا جای خواب حتی برای یک نفر پیدا نمیشد؟ اشکال نداره… بازم شکرت … امشبو همین جا میخوابم. ///
یک دفعه دیدم پیرمردی به سمتم اومدم و دستشو گذاشت روی شانه ام و گفت :
« پسرم چرا تنهایی؟»
گفتم : سلام تنها اومدم
گفت : «واقعا میخوای اینجا بخوابی؟»
گفتم : بله هرجا رفتم گفتند جا نداریم
گفت:«دنبالم بیا…»
منو به چادری برد که همه خواب بودند بالا سریک پتوی پهن شده ایستاد و گفت :
«اینجا جای خواب یکی از آشناهای منه ، امشب رفته حرم ، بیا امشب اینجا بخواب ؛ اگه اومد جاشو بهش بده ، منم بالای سرت میخوابم ، کاری داشتی بهم بگو»
کلی تشکر کردم و پتو رو روی سرم کشیدم و گریه کردم و به امام حسین(ع) گفتم :
/// آقاجان ممنونم ازت ، دیگه مطمئن شدم تنها نیستم ؛ قربون بزرگیت بشم که هنوز هیچی به زبان نیاوردم انقدر لطف کردی…///

نفهمیدم چطور خوابم برد صدای اذان صبح که اومد بیدار شدم و دیدم پیرمرد خوابیده، رفتم وضو گرفتم و به همان جایی که خوابیده بودم برگشتم و نماز خوندم؛ بعد از نماز یک نفر که کنارم دراز کشیده بود گفت : « شما کی اومدی؟ کی گفت بیای اینجا؟»
گفتم : این آقا لطف کرد… با دستم بطرف پیرمرد اشاره کردم اما دیدم هیچ کس نیست!!!
پرسید : «کدوم آقا؟»
گفتم : پیرمردی که اینجا خوابیده بود
گفت:«ما توی این موکب اصلا پیرمرد نداریم!»
مات و مبهوت نگاهش کردم و زبونم بند اومده بود…
باتمام وجود دلم میخواست برم حرم … وسایلمو جمع کردم و بدون معطلی راه افتادم.
از کنار موکب هایی که با عشق، بدون وقفه و ازجان و دل به زائران امام حسین(ع) خدمت میکردند گذشتم
چشمم به گنبد طلای حضرت اباالفضل(ع) افتاد؛
سلام دادم و بنابر احترامی که ایشان به جایگاه والای برادر خود قائل بود، تصمیم گرفتم اول به زیارت امام حسین(ع) مشرف بشم
کنار ضریح امام حسین (ع) حس فوق العاده نابی وجود داره که به جرئت و قطع به یقین میتونم بگم در هیچ جای جهان نظیرش وجود نداره
حسی که با هیچ کلمه ای قابل وصف نیست.

اون موقعِ صبح ، ضریح نسبتا خلوت بود و خداروشکر دستم به حرم رسید
حالا روبروی ضریح امامی ایستاده بودم که بالاترین جایگاه رو نزد خدا داشت
کسی که کل داراییش رو برای خدا و در راه خدا فدا کرده بود
امام مظلومی که انقدر کریمه که دست رد به سینه ی هیچکس نمیزنه…
لحظه ای که دستم به ضریح متبرک شد ؛ بزرگیِ سیدالشهدا(ع) و شنیده هام در مورد ایشون به ویژه دو صحنه، اول واقعه ی عاشورا و دوم صحنه ای که یکی از تجربه گران مرگ در برنامه ی تلویزیونی زندگی پس از زندگی روایت کرده بود مثل یک فیلم درذهنم متصور شد، اشک ها امانم نمیداد اما لابلای اشکها دعا میکردم …
چقدر این حس و حال دلپذیر بود…چفیه ام را متبرک کردم و به طرف حرم حضرت اباالفضل(ع) حرکت کردم
در مسیر ، چشمم به کوزه ای افتاد که ازسقف آویزان شده بود و به یاد لحظه ای افتادم که حضرت اباالفضل(ع) از آبی که دردست داشت لبهای ترک خورده ی کودک شش ماهه رو دید و آب را به رودخانه پس داد …
چون ساعتی از صبح گذشته بود حرم ایشان مملو از زائر شده بود و بعید میدونستم دستم به ضریح برسه ، توی دلم گفتم اگه برم جلو ممکنه ناخودآگاه کسی رو هل بدم و هرچی ثواب زیارته کباب بشه!
در همان صحن و سرا به دیواری که روبروی ضریح بود تکیه دادم و رازونیاز کردم
چنددقیقه بعد، دیدم در همان سمتی که ایستاده بودم جمعیت کمی کنار رفت، متعجب بطرف ضریح حرکت کردم ، حس میکردم که انگار یک نفر مرا در آغوش گرفته ؛ خدا را شاهد میگیرم که گزافه گویی و اغراق نمیکنم.
اصلا دلم نمیومد به عقب برگردم ، انگار هیچ چیز برام مهم نبود و دنیام شده بود ضریحی که با تمام وجود پیشانیم را روی آن گذاشته بودم …
به خودم که اومدم گفتم خیلی خودخواهیه اگر مانع زیارت دیگران بشم و اونها رو از این حس ناب محروم کنم
به عقب برگشتم و چون دلم نمیومد بیرون برم در شبستانی نزدیک ضریح ، نماز ظهر را خواندم و بعد به سمت موکبها حرکت کردم که نهار بخورم
صف نهار تا یکی از کوچه های فرعی کشیده شده بود و انتهای صف چشمم به دکه ای خورد که ازطریق کارتخوان ایرانی، سیمکارت عراقی میفروخت بدون معطلی بی خیال نهار شدم و سرصف سیمکارت وایستادم (چون پول نقد کم داشتم و میترسیدم برای کرایه ی برگشت پول کم بیارم، از مرز سیمکارت نخریدم و این یک فرصت عالی بود که از طریق کارت بانکی سیم کارت بخرم)
اول به خانواده ام زنگ زدم و دیدم مشغول پختن آش پشت پا هستند، خیالم که از خانواده راحت شد با آقاهادی(راننده) تماس گرفتم و گفتم من برای خواب جایی رو پیدا نکردم اگر موکب شما جا داره بیام اونجا که گفت آره بیا جا هست
بعد ازشش ساعت پیاده روی (البته راهو گم کرده بودم و هیچ وقت یادم نمیره که از خیابان شارع العباس سه بار رد شدم! وگرنه یک ساعت راه بود!) به موکب اونها رسیدم و دیدم داخل چادر جا ندارند، برای همین جلوی چادر یه جا پهن کردم و خوابیدم ؛
صبح که شد تصمیم گرفتم برم حرم
همون حس و حال قبلی همچنان در حرم امام حسین (ع) و حضرت اباالفصل (ع) وجود داشت …
حوالی ساعت 3 بعدازظهر بود که از کنار موکب ها میگذشتم و باخودم گفتم من که جای خواب پیدا نکردم بهتره هرچه زودتر به موکب خودمون برم، که هم کمک بدم (چراکه ثواب خدمت بیشتراز زیارت نباشه کمترنیست) و هم درجایی که برام کنار گذاشتند شبها استراحت کنم
از کربلا تا موکب شهرمون حدودا 12 ساعت راه بود پس به سمت گاراژ (همان ترمینال خودمون) حرکت کردم که با ونهای کربلا- نجف به موکب خودمون برم، اما هیچکدوم از راننده ها پول ایرانی رو قبول نداشتند و سوارم نکردند
برای گرفتن دینار به دو صرافی سر زدم اما گفتند دینار لاموجود!
خلاصه، توفیقی شد که پیاده برم ؛
قدم در راهی گذاشتم که حضرت زینب(س) و دیگر اسرای کربلا پیاده رفتند ؛
اما فرق بزرگی بین من و آن بزرگواران بود…
اینکه دراین مسیر همه از من با غذاهای لذیذ و خوراکی های خوشمزه ای نظیر معجون، کباب ترکی، شیرشتر،ماهی و… پذیرائی میکردند
اما از آن بزرگواران با تازیانه و …
ای وای… یا اباعبدالله چقدر مظلومند اصحاب شما…
نیمه شب به موکب شهرمون رسیدم و افتخار نوکری زائران امام حسین (ع) نصیبم شد.

روز آخر ، توی موکب مشغول چیدن لیوان های شربت که بودم
یکی از همشهری ها گفت :« 52تا عمود جلوتر، یکی از موکب ها به کسانی که زائر اولی هستند 50 هزاردینار هدیه میده»
باورم نمیشد که راست باشه تا اینکه با اصرار خودش باهمدیگه رفتیم و دیدیدم واقعیه!
منی که نگران این بودم باید برای رفتن به نجف و برگشت به مرز حتما پولم رو دینار کنم و هیچ صرافی ای دینار نداشت ، با گرفتن این هدیه برای دومین بار بهم ثابت شد که امام حسین(ع) و امام علی (ع) هیچ وقت زائراشون رو تنها نمیگزارند
عجیب تر اینکه وقتی به خونه رسیدم و حساب کتاب کردم، دیدم خرج سفرم دقیقا همون مبلغی شده که از مسجد محلمون و از موکب زائر اولی ها دریافت کرده بودم!
حتی هزارتومنم کمتر و بیشتر نشد…

اینها فقط قطره ای کوچک از عنایات بزرگ امام حسین(ع) است
امیدوارم همه ی عاشقان حضرت ، به زیارتشان مشرف شوند تا آن حال و هوای زیبا را درک کنند و آرزومندم شفاعتشان درآخرت نصیب حالمان شود. آمین

روایتی از اولین سفر به کربلا (اربعین 1401)

 

دسته بندی