روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

فاطمه موسوی – 2025-09-25 08:56:06

 رد پای عشق در مسیر نجف تا کربلا

 

اولین بار بود که با پدرم راهی پیاده‌روی اربعین می‌شدم. او سال‌ها آرزوی این سفر را داشت، اما همیشه به‌خاطر کار و زندگی عقب می‌افتاد. امسال اما، تصمیم گرفتیم با هم برویم؛ من، پدر، و عشق مشترک‌مان به حسین (ع).

از همان قدم‌های اول، حس عجیبی در دل داشتم. انگار زمین زیر پایم نرم‌تر شده بود، انگار هر قدم، مرا به چیزی فراتر از مقصد می‌برد. پدرم آهسته‌تر راه می‌رفت، گاهی به عصایش تکیه می‌داد، اما لبخندش از همان لبخندهای کودکانه بود؛ بی‌نقاب، بی‌دغدغه.

در یکی از موکب‌ها، پیرزنی عراقی با لهجه شیرینش گفت: «أهلاً وسهلاً یا زائرین!» و با دست‌های لرزانش برایمان چای آورد. پدرم چای را گرفت، نگاهش کرد و گفت: «این چای، طعم محبت داره.» من خندیدم، اما در دلم گریه کردم؛ از این همه عشق بی‌مرز.

شب‌ها کنار جاده، روی پتوهای ساده، زیر آسمان پرستاره می‌خوابیدیم. پدرم برایم از خاطرات جوانی‌اش می‌گفت، از روزهایی که آرزوی زیارت داشت. من گوش می‌دادم، و حس می‌کردم چقدر این مسیر، ما را به هم نزدیک‌تر کرده.

در یکی از روزها، پدرم خسته شد. پاهایش تاول زده بود. خواستم بمانیم، اما او گفت: «تا کربلا فقط چند قدم مونده، نمی‌خوام جا بمونم.» آن لحظه فهمیدم که عشق به حسین، از درد هم قوی‌تره.

وقتی به بین‌الحرمین رسیدیم، پدرم ایستاد، اشک ریخت، و فقط گفت: «حسین جان، ممنونم که دخترم رو هم آوردی.» من بغض کردم، و فهمیدم که این سفر، فقط یک زیارت نبود؛ یک تولد دوباره بود، برای من، برای پدرم، برای عشقی که نسل‌ها رو به هم وصل می‌کنه.

دسته بندی