تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
(3)
رجعتی از دل به عشق
در هیاهوی سیل زائرین کوی یار، باد داغ بیابان همچنان بر چهرهی زینب میوزید. هر چند آفتاب ظهر، عرق را بر پیشانیاش می نشاند، اما دلش سردتر از همیشه بود.
این بار زینب با کاروان خواهرش راهی شده بود؛ دلش را سپرده بود به جادهی نجف تا کربلا، شاید در این مسیر غبارآلود، اندک آرامشی دلش را تسکین دهد.
چند کیلومتر آنسوتر، علی هم در کاروانی دیگر قدم برمیداشت. در جمع دوستانش گفته بود آمده برای دل خودش تا سنگینی غم دنیا را برای همیشه فراموش کند؛ اما حقیقت چیز دیگری بود.
مصمم و باصلابت گام بر می داشت اما آرزو داشت تا در این همهمه جمعیت، تقدیرش را از زبان مولایش حسین (ع) بشنود.
سه ماه از روزی که از علی جدا شد، میگذشت؛ سه ماهی که هر روزش به اندازهی یک عمر طول کشیده بود. غرور هر یک و توقعاتی که هر کدام از هم از داشتند و برآورده نشد، میانشان دیواری بلندکشید تا زندگی مشترکشان پس از سه سال به اتمام برسد
زینب هر چه پیش می رفت انگار صحبت آدم ها را کمتر می شنید و هر قدم، او را بیشتر به خاطراتش نزدیک میکرد.
هر جا میرفت، حضور علی را به نوعی حس می کرد. یادش میآمد چطور علی در سفرهای قبلی، قمقمهاش را برایش پر میکرد، چطور خسته که میشد، سرش را بر شانهاش تکیه میداد. حالا قمقمهاش پر بود، اما دلش خالیتر از همیشه.
در همین فکر و خیال بود که صدای مداحی را در یکی از موکب ها، در فضا پیچید:
«هر کی دلش شکست، بیاد کربلا، مولا هوای قلبشو حسابی داره …»
زینب بیاختیار پشت خیمه موکب نشست. آن جمله تا عمق جانش نفوذ کرد. اشکی روی گونهاش لغزید و چشمانش را بر هم گذاشت.
علی که برای نوشیدن آب، از جمع دوستانش فاصله گرفته بود، صدای گریهی آشنایی توجهش را جلب کرد. سری چرخاند. زنی با چادری ساده بود، که سرش را در میان دستانش گرفته بود.
قلبش به ناگاه لرزیدن گرفت که یکی از همراهانش صدا زد: “علی جان بجنب دیگه، به موقع نمیرسیما.”
در همان حال و هوا، زینب چشمش را باز کرد که در غبار غلیظ، نگاهش به آشنایی دوخته شد. تکانی خورد و گویی که در توهم بوده باشد شتابزده برخاست و از موکب بیرون رفت. دلش میتپید. ذهنش پر از سؤال شده بود.
«یعنی خودش بود؟… یا خیالی شدم؟»
آفتاب داغ تمام شده بود و هوا کم کم به تاریکی می گرایید.
علی هم بیقرارتر از همیشه، سرگردان و حیران به راه خود ادامه می داد. در دلش گفت: «اگر واقعاً تقدیره، دوباره می بینمش.»
در آن ازدحام ، هر بار که از دور، زنی را با چادری مشکی میان جمعیت میدید، نفسش بند میآمد.
آن شب، زینب خسته و بیحوصله راه میرفت. خستگی پاهایش را سنگین کرده بود. ناگهان صدای گریهی دختربچهای گمشده بلند شد. کودک زمین خورده و پایش زخمی شده بود.
زینب خم شد، با چفیه اش خون را از روی زخم پای کودک پاک کرد و گفت:
«نترس عزیزم، تموم میشه…»
علی هم که در همان نزدیکی بود، سریعا خودش را برای کمک به کودک رساند.
یه خانم با چادر مشکی داشت آن کودک را نوازش می کرد.
کار زینب تمام شده بود که صدایی آشنا از پشت سر شنید:
«مثل همیشه مهربونی…»
زینب ایستاد. نفسش بند آمد. آرام برگشت.
علی روبهرویش ایستاده بود، چهرهاش آفتابسوخته، نگاهش پر از اندوه و اشتیاق.
زینب لب زد: «تو اینجایی؟»
علی لبخندی تلخ زد: «شاید مولا خواست دوباره ببینمت.»
چند لحظه سکوت همه جا را پر کرد. صدای قدمهای زائران در پسزمینه، مثل تپش قلبی آرام میآمد و میرفت.
همان جا منتظرماندند تا با پیگیری علی و یاری دوستانش، مادر کودک، او را پیدا کرد که قضیه ختم بخیرشد.
زینب آماده رفتن شد که متوجه شد، بند کفشش پاره شده.
علی بیدرنگ خم شد و از کوله اش، کفشی را بیرون آورد و مقابلش گذاشت. همان کفشی که روز جدایی، در خانه جا مانده بود.
گفت: «یادت هست گفتی این کفشها رو بپوش، شاید باهاش راه بیفتیم؟ نگهش داشتم، شاید یه روز باهاش برگردی.»
اشک در چشمان زینب حلقه زد. نشست، کفش را پوشید، و بیصدا گریست.
گفت: «تو هنوز همون آدمی؟»
علی لبخندی زد و آرام گفت: «نه، من اونم که تازه فهمیده چقدر کم دوستت داشته و چقدر باید جبران کنه.»
از آن لحظه، انگار معجزه ای قلب آنها را به هم گره زده بود.
در سکوت، کنار هم راه افتادند تا به کربلا رسیدند.
نه توضیحی، نه سرزنشی. فقط دو دل زخمی که زیر آسمان پرستارهی بینالحرمین، آرام آرام به هم نزدیک میشدند.
در نزدیکی حرم سیدالشهدا (ع)، علی گفت:
«میدونی؟ اومده بودم دعا کنم خدا دلم رو نرم کنه. حالا میبینم خودش تو رو فرستاده تا یادم بده چطور باید عاشق بود.»
زینب لبخند زد: « منم اومده بودم یاد بگیرم چطور ببخشم.»
هر دو با اشک وارد حرم شدند.
زینب دست به ضریح گذاشت و زیر لب گفت: «یا حسین… عشق بدون بخشش، دوام نداره.»
علی هم در دل زمزمه کرد: «خدایا، کمکم کن مردی باشم که لیاقت بازگشت دارد.»
آن شب، کربلا بوی آشتی میداد.
وقتی از حرم بیرون آمدند، آفتاب غروب، رنگی طلایی بر صورتشان پاشید.
کاروانها آمادهی بازگشت میشدند.
زینب گفت: «میتونیم با یه کاروان برگردیم؟»
علی لبخند زد: «من از اولم نیومده بودم تنها برگردم.»
در مسیر بازگشت، صدای نوحه با خندهی آرامشان در هم آمیخت.
دستهایی که روزی از هم رها شده بود، اینبار محکمتر در هم گره خورد.
زینب در دفتر کوچکش نوشت:
«کربلا مقصد نبود… نقطهی شروع بود.»
زیارت که تمام شد علی گفت:
«قول بده، اگه یه روز دوباره دعوامون شد، تا نجف پیاده بریم تا دلمون آروم شه.»
زینب خندید و گفت:
«قول میدم. ولی این بار، دستهاتو رها نمیکنم.»
باد ملایمی از پنجرهی اتوبوس میوزید، پرچم کوچکی با نام یا حسین کنارشان میرقصید.
دلشان سبک شده بود : آری، تقدیر و سرنوشت آن دو را مولا به زیباترین شکل ممکن رقم زده بود.
میدانستند این بازگشت، فقط از زیارت نبود…
رجعتی از دل به عشق بود که در مسیر یار به پیوندی ناگسستنی تبدیل شده بود.
سیدحسین اشرفی
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف