روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

سیده سماء حسینی – 2025-08-21 10:58:45

«به نام خداوند قلم»

خاطره نگاری از پیاده‌روی اربعین حسینی

مقصد (اثر2)
گرمای طاقت‌فرسای ظهر بود و در میان آن همه جمعیت مشتاق، آن همه همهمه و شلوغی، چشمم به پیرمردی افتاد که با عصایی چوبی و گام‌هایی آهسته و لرزان قدم برمی‌داشت. قامت خمیده‌اش حکایت از عمری تجربه و سال‌ها پایداری داشت و ریش‌های سفیدش، در برابر نور سوزان خورشید، همچون رشته‌های نقره‌ای درهم تنیده، خودنمایی می‌کردند. دشداشه‌ای مشکی بر تن داشت و چفیفه‌ای ساده و سفید، دور سرش پیچیده شده بود که نشان می‌داد از عرب‌های خلیج فارس است.

با دقت بیشتری به او نگاه کردم. پای راستش با بانداژی پوشیده شده بود و هر قدمی که برمی‌داشت، گویی کوهی از درد را جابه‌جا می‌کرد. چین و چروک‌های پیشانی‌اش، داستان سال‌ها صبر و استقامت را بازگو می‌کردند و عرق بر گونه‌های آفتاب‌سوخته‌اش نشسته بود و جلوه‌ای از تحمل و عشق را در او نمایان می‌ساخت. در چشمانش چیزی فراتر از شوق عادی به چشم می‌خورد؛ نوری بود که انگار تمام دنیا را در خودش جای داده بود و او در جهانی دیگر سیر می‌کرد.

هر از گاهی دستانش را به سمت آسمان بلند می‌کرد و اشک‌هایش، چون بارانی آرام، بر گونه‌هایش می‌غلتید. لحظه‌ای را می‌دیدم که تمام دلش را در خلوت عاشقانه‌ای با خدا خالی می‌کند. عابران، یکی پس از دیگری، نگاه‌شان به او دوخته می‌شد؛ نگاه‌هایی آمیخته از تحسین، دلسوزی و احترام. بعضی با لبخندی مهربان او را تشویق می‌کردند، برخی با دعایی خیر همراهی‌اش می‌کردند، و جوانانی که از حال و روزش متاثر می‌شدند، بی‌اختیار دست دراز می‌کردند تا یاری‌اش کنند.

اما پیرمرد، با صدایی آرام و محکم، پاسخ می‌داد: «يجب أن أذهب بهذه الطريقة بنفسي. وهذا هو جزاء سنوات الانتظار.» یعنی «این راه را خودم باید بروم. این پاداش سال‌ها انتظار است.» این کلمات، چنان سنگینی و عظمت داشت که هر بیننده‌ای را به سکوتی عمیق وامی‌داشت.

باد گرم ظهرگاهی، لباس‌هایش را تکان می‌داد و عطر خاک و عرق و خستگی مسیر را با خود می‌آورد. پیرمرد، گویی با هر قدم نه تنها فاصله‌ای تا حرم می‌پیمود، بلکه بار سال‌ها انتظار و حسرت و امید را سبک‌تر می‌کرد. نگاهش به افق دوخته شده بود، اما قلبش در هر لحظه با هر قطره عرق و هر اشک، به حرم نزدیک‌تر می‌شد. صدای پایش روی زمین، آهنگی آرام و پرمعنا بود؛ موسیقی صبر، وفاداری و عشقی بی‌پایان که هیچ کلامی نمی‌توانست آن را بیان کند.

انتظار… این واژه آشنا و در عین حال غریب، در دل پیرمرد ریشه دوانده بود. حرم، مقصدی بود که سال‌ها در رویاهایش می‌دید و اکنون با قدم‌هایی لرزان، اما مصمم، به سوی آن حرکت می‌کرد. جمعیت مانند موجی خروشان از کنار پیرمرد می‌گذشت و او را در خود فرو می‌برد، شبیه دانه‌ای شن در ساحل یا قطره‌ای کوچک در اقیانوس بی‌کران.

با خود اندیشیدم، چه نیرویی جز عشق به حسین(ع) می‌تواند چنین اشتیاقی بی‌پایان، چنین اراده‌ای پایدار و چنین شوری خالص را در دل انسان ایجاد کند؟ کدام نیرو می‌تواند آدمی را زنده نگه دارد، به حرکت وادارد و در برابر سختی‌ها مقاوم کند؟ این کار فقط از حسین(ع) برمی‌آید، فقط از حسین(ع).

پیرمرد، با هر قدم، داستانی از وفا، عشق و صبر را حکایت می‌کرد و من، نظاره‌گر این تصویر بودم، که تا همیشه در خاطرم حک شد؛ تصویری از انسانی که سال‌ها انتظار کشیده بود و اکنون، با تمام وجود، به مقصد رسیده است.

 

 

 

نام و نام خانوادگی: سیده سماء حسینی
استان : مازندران
شهرستان: ساری

دسته بندی