روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

سیده سماء حسینی – 2025-08-21 10:58:06

« هو البصیر »

روایتی از تجربه پیاده‌روی اربعین حسینی

در مسیر عشق (اثر1)

راه کربلا، از همان قدم اول، شروعِ یک دگرگونی است. وقتی پا در جاده می‌گذاری، صدای قلبت با ضربان جمعیتی که از هر گوشه دنیا آمده‌اند، هماهنگ می‌شود. جوان و پیر، زن و مرد، هر یک با گام‌های کوچک اما پرعزم، به سوی عشق می‌آیند. من نیز جزئی از این جریان بودم؛ جزئی که گم در دریای مهربانی و همدلی مردمی شد که برای پذیرایی از زائران، لحظه‌ای درنگ نمی‌کردند.

هر قدم، حکایتی داشت. از کنار چادرهای ساده و خانه‌های کوچک عراقی می‌گذشتی و میزبانانی را می‌دیدی که با نگاهی گرم و دستی گشاده، از تو پذیرایی می‌کردند. نان و چای ساده، اما از صمیم قلب. کودکی که شیرینی کوچکی در دست داشت، با خنده‌ای که هیچ زبانی آن را محدود نمی‌کند، تقدیمت می‌کرد. آن‌ها نه فقط مهمان‌نواز بودند، که انگار خود نیز در سفر معنوی تو شریک شده بودند. این احساس، ترکیبی بود از احترام و محبت، از همدلی‌ای که از ریشه‌های عمیق فرهنگشان می‌جوشید.

در مسیر، جادوی همبستگی مردمی بیش از هر چیزی چشمگیر بود. پیرمردی کنار جاده عصایش را تکیه داده بود و وقتی دید زائران خسته‌اند، با لبخندی مهربان، تکه‌ای نان و بطری آب تقدیم می‌کرد. جوانانی که تا دیروقت ایستاده بودند تا مسیر را برای عبور مردم روشن کنند، بدون چشم‌داشت و با عشق خدمت می‌کردند. همه این‌ها، شعله‌ای بود از ایمان و وفاداری به حسینیه‌ی قلب‌ها.

خادمان حسینی، ستون‌های این سفر بودند. آن‌ها نه فقط امکانات فراهم می‌کردند، که گویی روح مسیر را نیز هدایت می‌کردند. هر لبخندشان، هر دست یاری‌شان، چراغی بود در دل شب‌های طولانی. در میان ازدحام جمعیت، همیشه می‌شد رد پای خادمانی را دید که با صبر و صمیمیت، از زائران مراقبت می‌کردند. هر لحظه حضورشان یادآوری می‌کرد که خدمت به دیگران، بزرگ‌ترین عبادت است.

و چه زیبا بود همراهی نسل‌ها؛ کودکانی که با شور و شوق گام برمی‌داشتند، نوجوانانی که با انرژی و صمیمیت خادمان را همراهی می‌کردند، و پیران با تجربه و آرامششان، که با هر قدم، داستانی از ایمان و وفاداری روایت می‌کردند. در این مسیر، مرز سن و زمان معنا نداشت. همه با یک هدف، با یک عشق، در یک مسیر بودند. و تو، در میان این جمعیت، احساس می‌کردی که بخشی از یک خانواده‌ی بزرگ هستی؛ خانواده‌ای که به نام حسین و برای عشق او گرد آمده است.

شب‌ها، وقتی به استراحتگاهی کوچک می‌رسیدی، هنوز صدای گام‌ها و ذکرها در گوش‌هایت می‌پیچید. از کنار خیمه‌ها و موکب‌ها که عبور می‌کردی، می‌شد محبت بی‌پایان مردمان را حس کرد؛ مردمانی که حتی غریبه‌ها را همچون فرزندان خود می‌دانستند. این لحظه‌ها، لحظه‌هایی بود که می‌فهمیدی اربعین، فقط یک پیاده‌روی نیست؛ یک تجربه‌ی عمیق انسانی است که مرزها، ملیت‌ها و زبان‌ها را در هم می‌ریزد و تنها عشق و ایمان باقی می‌ماند.

وقتی به حرم می‌رسیدی، تمام مسیر، تمام خستگی‌ها و دردها، به عشق تبدیل می‌شد. گویی هر قدم، هر قطره عرق و هر لبخند، تو را به قلب حسین نزدیک‌تر کرده بود. در کنار ضریح، سکوت عمیقی حکم فرما بود؛ سکوتی که پر از احساس و آرامش بود. در آن لحظه، فهمیدی که مهمان‌نوازی، همبستگی مردمی، خدمت خادمان و همراهی نسل‌ها، همه بخشی از یک حقیقت بزرگ‌ترند: انسانی که با عشق حرکت می‌کند، در مسیرش تنها نیست.

پیاده‌روی اربعین، تجربه‌ای است که نمی‌توان آن را فقط با کلمات وصف کرد. هر لحظه‌اش یک داستان است، هر قدمش یک درس، و هر لبخندش، پلی به سوی قلب دیگران. وقتی بازمی‌گردی، تغییر کرده‌ای؛ با دلی پر از عشق، روحی سرشار از همدلی و نگاهی تازه به جهان و انسان‌ها.

 

نام و نام خانوادگی: سیده سماء حسینی
استان : مازندران
شهرستان: ساری

دسته بندی