روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

زهرا قاسمی نیما – 2025-08-18 08:11:32

یا سبحان
منه جا مانده

مرحله آخر ثبت‌نام سامانه‌ی سَماحش انجام می‌شود. از روی صفحه، عکسش را می‌گیرم تا اطلاعاتش ذخیره شود.
دوباره مضطربانه می‌پرسد: «زهراجان! مامان، مطمئنی ثبت‌نامم انجام شده؟ دیگه نرَم کافی‌نت؟ حاج‌معصومه می‌گفت تا کافی‌نت نری نمی‌شه ثبت‌نام کرد.»
سرم را بالا می‌گیرم و به دخترکم که در بغلش بازی می‌کند نگاهی می‌اندازم. «نه مامان من! کافی‌نِتَم همین کاری که ما کردیمو می‌کنه؛ خیالت راحت!»
روی پایش بند نیست. از این سو به آن سو می‌رود. درگیرِ بستن کوله‌اش است که البته چیز خاصی ندارد، از اربعینی به اربعین دیگر کوله‌اش آماده است.
دوباره صدایم می‌کند: «زهرا ، بابات می‌گه فردا بریم بانک، ارز بگیریم. نمی‌تونم بیام بچه‌رو ببرم».
با بغضی که با گلویم ور می‌رود، باشه‌ای می‌گویم و با دخترکم بازی می‌کنم.
دوباره صدایش را می‌شنوم. با ذوق می‌گوید: «پارسال خوب شد اول رفتم کربلا. امسالم همین کارو می‌کنم. اول میرم کربلا بعد کاظمین و سامرا، بعد نجف، بعدم میرم مَشّایه. اربعینم کربلام به امیدخدا.»
سری به نشانه‌ی تأیید تکان می‌‌دهم. لب می‌چینم تا بغضم که در آستانه لب‌ریز شدن هست را نبیند.
هر سال با هم مشغول حاضر شدن بودیم. او می‌رفت مشّایه و من و همسرم می‌رفتیم برای خادمی در موکبمان، کربلا.
توی خاطرات غرق می‌شوم. صدای جیغ دخترم که اسباب‌بازی‌اش را روی صورتش کوبیده، از عالم خیال بیرونم می‌آورد.
هنوز نُه‌ماهه‌ است ولی ظریف و ضعیف. نسبت به هم‌سن‌های خودش خیلی کوچک‌تر است. می‌ترسم با خودم به مشّایه ببرمَش.
بغلش می‌کنم و زیر‌چشمی دوباره به مادر نگاهی می‌اندازم. مردّد مانده؛ نمی‌داند کدام چادرش برای کوله انداختن مناسب‌تر است. با هیجان می‌پرسد: «زهراجان، کدوم بدن‌نما نمی‌شه؟»
دوست دارم داد بزنم: «مادر من! مگه جلوی تشنه آب می‌خورن که این‌جوری داری هلاکم می‌کنی؟ مگه نمی‌دونی دارم دِق می‌کنم که جا موندم؟ مگه نمی‌بینی حتی خودتم راضی نیستی با این دخترک ریزه‌میزه همرات بیایم و کسی با دلِ تنگم راه نمی‌آد؟»
توی خانه خودمان، به این روزهای سال‌های گذشته‌ام فکر می‌کنم. چه شور و شوقی! چه هیجانی! دلم حتی برای گرمای موکب و غُر زدن زائران برای گرم شدن باد کولرها هم تنگ می‌شود.
چشمانم را که گرم اشک شده می‌بندم؛
رفته‌ام به بالاترین نقطه موکب. حالا روبه‌روی گنبد و پرچم سرخ آقا هستم. دستم را روی سینه می‌گذارم و می‌خوانم: «سلام آقا! که الان روبه‌روتونم…»
پا می‌کشم که قدّم بلندتر شود تا گنبد علمدار را هم ببینم. روضه‌ی همیشگی‌ام را می‌خوانم: «سپه‌سالار لشکر من، برادر من، برادر من…»
با صدای گریه‌ی دخترم از جا می‌پرم. شیر می‌خواهد. با ولع و‌ چشمان بسته شیر می‌خورد. دوباره بغضی می‌شوم و این‌بار به جای لالایی حضرت علی اصغر، برای دل خودم می‌خوانم:
«میاد خاطراتم جلوی چشام
من اون خستگیِّ تو راهو می‌خوام
می‌خواستم مثِ اهل‌بیت حسین
با اهل و عیالم، پیاده بیام…»

زهرا قاسمی نیما

دسته بندی