تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
روبهروی دوربین میایستم، میکروفون یقهایم را در جایش محکمتر میکنم و دستی به روسری و چادرم میکشم.
اینجا طریق نجف به کربلا، عمود اول و شروع قیام بزرگ اربعین حسینی است…
چند کودک که در یک کالسکه بزرگ نشستهاند برایم دست تکان میدهند؛ میخندم. پلاتویم خراب میشود
دوباره میگویم…
گرمای ساعت ۹ صبح کربلا با ساعت ۹ صبح همدان متفاوت است، ولی دلچسب…
مسئول تیم تأکید میکند نهضت امام حسین خانوادگی بود، پس هدف گزارشهای ما هم خانوادگیه… و پس از گوشزد نکات قبلی آماده میشویم.
درگیر مصاحبههایم با موکبداران و زائرین ایرانی اربعین هستم، ساعت حوالی ۱۲ شده و خورشید سخت مشغول مهماننوازی به سبک و سیاق خودش است.
گرما و خستگی، همان ابتدای کار ارمغانی جدید برایم میآورند «گرمازدگی»!
گوشه ستونی که کمی سایه است تکیه میدهم و چشمانم را میبندم و با کشیده شدن لباسم چشمم را باز میکنم، دخترکی حدود ۷ ساله لاغر اندام، با موهای بسیار سیاه و بافته شده، چشمان روشنی دارد و لباس بلند سیاهی بر تن پوشیده و پابرهنهاست.
به زبان عربی چیزی میگوید که من نمیفهمم، عربی نمیدانم…
دست و پا شکسته و با اشاره متوجه موکبشان میشوم چند متر دور از مسیر پیادهرویست.
نگاهم را به چادر قدیمی و سیاهی که در امتداد اشاره دخترک است میدوزم. چند مرد و بچه در حال پخش آب و غذا هستند.
عجیب حس خوبی میدهد این خیمه غریب.
دخترک دستم را میکشد و میبرد و منی که پاهایم تا لحظاتی پیش به سختی جسمم را سرپا نگاه داشته بود چابک چنان آهو حرکت کرد.
به خیمه که رسیدم به داخل خیمه دعوت شدم. همسرم که از قضا فیلمبردار کاروان نیز بود را هم صدا کردم و به شربتی که نمیدانم از چه چیزی تشکیل شده بود میهمان شدم که در خوشطعمی و جان بخشی شاید همردیف نهرهای بهشتی باشد.
همان که چشمانم را برای لحظهای تمدد انرژی بسته بودم باز کردم، روبه رویم صفوفی از کودکان قد و نیم قد نشسته بودند و باز هم از من چیزی میخواستند من باز گیج و عاجز از فهم خواستهشان.
همسرم به یاریام آمد. « از مترجم گوشیت استفاده کن»
پس چرا خودم فراموش کرده بودم؟! احتمالا از عوارض گرمازدگی باید باشد.
همان دخترک ۷ ساله را منشی و نمایندهشان کردم.
خواسته مشخص و واضح بود « از ما هم گزارش بگیرید» و جمله دوم سرافکندهام کرد «اینجا عراق است ولی شما فقط از موبکهای ایرانی مصاحبه میکنید»
انگار که خورشید با تمام قدرت روی سرم بتابد غرق در عرق شرم شدم و خیمه با عمودش بر سرم خراب شد.
چه فرق است میان خادم ایرانی و خادم عراقی؟
چه فرق میان شربت روحبخش عراقی و گلاب و سکنجبین ایرانی؟
چه فرق است میان خانواده ایرانی و خانواده عراقی؟
روی نگاه کردن به نگاههای منتظرشان را نداشتم… پاهایی که تا دقایقی قبل چون آهویی قدم برمیداشت الان انگار دو چوب خشک شده بود و گلویم بدتر از آن.
برای فرار از معرکه بر گوشیام نوشتم «ببخشید من عربی نمیدانم به همین دلیل مصاحبه نمیکردم»
دخترک بار دیگر به گوشی موبایلم اشاره کرد که حالا چه بهانهای داری؟
همسرم زیرکانه همه خیام را به خط میکند و دوربینش را تنظیم روبه رویشان…
پسرکی ۱۲ ساله خود را حسون معرفی میکند به ظاهر از موکب میگوید ولی گویی کمر بسته به خجالت کردن من…
نتیجه مترجم گوشیام این است « خانواده ما ۹ بچه دارد ۵ دختر و ۴ پسر، از اربعین به اربعینی دیگر میرویم همه کاری میکنیم از خرما چیدن تا هسته گیری و آب انبار کردن برای جمع کردن دینار، تا برای اربعین بتوانیم موکبی بنا کنیم، ۳۰ متر جلوتر موکب بزرگ حشام مال پدر ماست ولی ما خودمان این موکب را می چرخانیم و… »
با کمک همان مترجم آنلاین، با دختر بچهها دوست میشوم، موهایشان را به شکلهای مختلف میبافم و گلسرهایی که از ایران آوردهام به سرشان میزنم؛ کنارشان غرق شادیام که همسرم زمان حرکت تیم رسانه را یادآوری میکند.
بعد از خداحافظی از خیمه که دور میشوم
همان دخترک ۷ سالهای که حال میدانم نامش حُسنیه هست به دنبالم میدود، بغلم میکند و دوباره به مترجم گوشی اشاره میکند «ممنون که به من آبرو بخشیدید، به همه گفته بودم شما از ما مصاحبه تهیه میکنید، اگر نمیآمدید خجالت میشدم»
در آن لحظات دوست داشتم داد بزنم « آبرو را که خیمه بی ریای شما به من بخشید، خجل که من هستم از اهمال کاریام»
در دستم چیزی میگذارد و دوان دوان دور میشود، مشتم را که باز میکنم «عطر بهشت فضا را میگیرد، تربت است.»
/////
پس از ۱۰ روز گزارش گرفتن در مشایه، ظهر روز اربعین در کربلا هستیم.
در شارع الشهدا هستم و بازار مصاحبه داغ داغ ولی نه فقط با ایرانیها بلکه با جوانان پرشور عرب زبان!
عزم حرم داریم برای خواندن زیات اربعین، اما به حرم که میرسیم شدت جمعیت ما را از ورود به حرم منع میکند، به گوشه ای از بین الحرمین اکتفا میکنیم، زیارتمان را بدون وقفه میخوانیم و دلشکسته و ناکام، تصمیم بر برگشت به موکب داریم، مریضی این چند روز تمام توانمان را گرفته، در مسیر برگشت در کوچه ای باریک، صدای روضه ایرانی میشنوم، شبیه صدای حاج منصور ارضی است، بی حال و بی جان، بی توجه به اطرافم جلوی در آن خانه می نشینم و همسرم کنارم می ایستد، سعی دارد جلوی آفتاب را بگیرد تا آخرین جرعه توانم را از دست ندهم.
چشمانم را میبندم عجیب روضه خوان زیبا میخواند، در حال خودم هستم… صدای مردی مرا از روضه بیرون می کشد، خواهرم زیر آن سایه بان بر روی صندلی بنشینید و در دستش یک لیوان شربت است، جان میدهد به من.
روضه که تمام می شود همسرم را به داخل دعوت می کند و با دو پرس غذای ایرانی بازمیگردد، میگوید اینجا روضه مردانه و شخصی بوده ولی دلشون نیومد تو رو بیرون کنند، گفتند: مهمون حضرت زهرایی.
انگار دستی روی شانه ام زدند، که اگر در خانه ام نتوانستی مرا زیارت کنی، حال من تو را دعوت میکنم، روضه ای که تنها مهمان خصوصی اش خودت هستی و در بسته بر روی غریبه ها و عوام.
بعد از روضه دوباره در شارع الشهدا، مردی سیاه چهره با دشاشه سفید جلویم سبز میشود، میخواهد چیزی به من بدهد. مشتش را باز میکند باز هم تربت است…
سوغات کربلا…
زهرا قاسمی نیما
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف