تماس با ما
در صورت بروز هرگونه سوال یا مشکل میتوانید با ما در ارتباط باشید
مثل هر سال به باب الحوائج آقا ابالفضل العباس متوسل شده بودم برای کربلای اربعینم…امسال یکم شرایط فرق میکرد و میدونستم به خاطر اتفاقات اخیر کشور راضی کردن مامان بابا نسبت به سالهای پیش یکم سخت تر شده…شنیده بودم دانشگاه مون هرساله تو طریق موکب داره و دانشجوهای داوطلب رو به عنوان خادم میبره…و من خوشحالترین بودم که امسال قراره خادم آقا اباعبدالله بشم…منتظر اطلاعیه دانشگاه بودم و هرروز کانال دانشگاه رو چک میکردم، تا اینکه روز موعود رسید و اطلاعیه رو بارگزاری کردن، یه عبارتی توی اطلاعیه نوشته بود که بعد از خودندش انگار دنیا رو سرم خراب شد، و اون عبارت چیزی نبود جز : «ویژه ی برادران».خیلی دلم شکست…حقیقتا خیلی بابت خادمی خوشحال بودم و رو کربلای امسالم حساب ویژه ای باز کرده بودم و شنیدن این خبر خیلی حالمو گرفت…
با خودم گفتم خیلی خوب…تو لیاقت خادمی رو نداشتی حالا مثل قبل برای زائری تلاش کن! با یک دنیا افسردگی دنبال یه کاروان یا گروهی بودم که بخواد اربعین بره کربلا، چند روزی گذشت، تا اینکه یه روز بعداز ظهر دیدم زنداداشم پست یه کانالی رو برام فرستاد، اون پست مال کانال یک هیئت تو شهرمون بود که میخواست دخترهای دانش آموز و زائر اولی رو ببره کربلا و دنبال دخترانی تو اون رنج سنی بودن، بهم گفت اگه دختری تو این سن میشناسی که کربلا نرفته این هیئت رو بهشون معرفی کن. یه نگاه انداختم دیدم همون هیئتیه که پارسال تو اعتکاف دانش آموزیشون به عنوان سرگروه رفته بودم…یهو یه جرقه تو مغزم زده شد…سریع به آیدی ادمینش که از دوستای زنداداشم بود و من رو هم میشناخت پیام دادم، گفتم این پست رو جهت معرفی دختران نوجوان برام فرستادن، من دختری تو این رنج سنی نمیشناسم ولی گفتم ازتون بپرسم خادم نمیخواین؟!
دائم چشمم به گوشی بود و بی صبرانه منتظر جواب بود.
ده دقیقه نگذشته بود که با چنین پاسخی رو به رو شدم:
سلام دولت بگردم، ما خادم شماییم، شرایط رفتن دارید؟!
بابت دوره ی فوریت های پزشکی که تو جهاد دانشگاهی گذرونده بودم قرار شد به عنوان خادم امدادی تو این سفر همراه شون باشم. اشک تو چشام حلقه زده بود…انگار تمااااام دنیا رو بهم داده بودن.غرررررق شادی و شور بودم هم بابت اینکه سفرم جور شد هم اینکه توفیق خادمی پیدا کردم و شاید بتونم یه گوشه ای از کار رو بگیرم یا یه خدمت کوچیکی به زائران اباعبدالله کنم. داشتم تو رویاهام پرواز میکردم که یهو یادم اومد هفته ای سه روز کلاس های توجیهی دوره ی کارآموزی وکالت رو داریم میگذرونیم و بازه ی زمانی سفر کاروان با زمان کلاس های من تداخل داره…از طرفی اگر غیبت ها از یک حدی بیشتر بشه CMS کارآموزان فعال نمیشه و این یعنی یه دردسر بزرگ.
حال عجیبی داشتم…احساس میکردم همش تا لب چشمه میرم و تشنه تر برمیگردم.
خدا منو ببخشه، اینقدر حالم بده بود که با گریه و لحن تندی به آقا باب الحوائج ابالفضل العباس گفتم: من نمیدونم چجوری، خودتون درستش کنید…اگه درستش نکردید به باب الحوائج بودن تون خدشه وارد میشه حالا دیگه خودتون میدونید.
ثبت نام رو غیر قطعی انجام دادم و گفتم چند روز اجازه بدید تا با مسئولان مربوطه صحبت کنم.
رفتم گرگان و شرایط رو برای مسئول مربوطه توضیح دادم، در کمال ناباوری بهم گفت کلاس هارو داریم فشرده برگزار میکنیم و تا قبل از دهم که شما میخوای بری تموم میشه! برو با خیال راحت کارای ثبت نامت رو انجام بده.
حقیقتا بیشتر به جای خوشحال شدن شرمنده شدم…حتی روم نمیشد از آقام حضرت ابالفضل تشکر کنم.
همش با خودم میگفتم زهرا تو که هرساله کربلاتو داری از همین آقا میگیری…هر وقت حاجتی داری به این آقا رو میزنی و هر بار دست پر بر میگردی…چیشد که یک لحظه نسبت به باب الحوائج بودنشون تردید پیدا کردی و اینجوری حرف زدی… واقعاً متأسفم!!!
این هفته قرار بود هفته یک آخر کلاس های توجیهی باشه و روز جمعه هم حرکت به سفر الی الله…
سر اولین کلاس این هفته نشسته بودیم که بهمون اعلام کردن مابقی کلاسهای این هفته کنسل شده و اساتید مدعو در ساعات مقرر وقتشون پره، بنابراین کلاسهای باقیمانده در هفته ی آتی برگزار میشه…
قیافه من تو اون لحظه دیدنی بود.
دل رو زدم به دریا و گفتم تا اینجای کار حل شده، بقیه ش رو هم میسپارم به دستان گره گشای خودشون و مطمئنم که به بهترین نحو حل میشه.
روز موعود رسید. و سوگند به لحظه ای که چشمم به گنبد زیبای بابا علی خورد.
زهرا باقریان
پویش سوغات اربعین با هدف به تصویر کشیدن راهپیمایی اربعین و نمایش اجتماع عظیم مسلمانان و خلق این رویداد جهانی در قالب های فیلم، عکاسی، کلیپ. شعر، دلنوشته و خاطره، خوشنویسی و نقاشی برگزار میگردد.
021-67641716
Culture@jdsharif.ac.ir
تهران، بلوار اکبری، کوچه شهید قاسمی، سازمان جهاددانشگاهی صنعتی شریف