روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

دانیال شهسوار – 2025-08-27 05:05:01

# خاطره

کودکی با یک لیوان آب

وسط راه بودیم. آفتاب بی‌رحمانه می‌تابید و نفس‌هایمان به شماره افتاده بود. بطری آبم تمام شده بود و لب‌هایم ترک خورده بودند. همین‌طور که قدم برمی‌داشتم، صدای باریک و شیرینی شنیدم:
– «عمو! عمو! تعال!»
برگشتم. پسر بچه‌ای حدوداً هفت ساله، با یک سینی پر از لیوان‌های آب جلویم ایستاده بود. صورتش از گرما سرخ شده بود، اما با لبخند گفت: «ها عمو، تفضل می».
لیوان را گرفتم، دست‌های کوچکش را نگاه کردم که از شدت سنگینی سینی می‌لرزید. گفتم: «الله یخلی لک أمک». لبخند زد و جواب داد: «هی أمی دفعتنی أخدمک».
آب را که خوردم، خنکی‌اش مثل جان تازه بود. اما چیزی که بیشتر از همه مرا تکان داد، این بود که این بچه در این گرما، با پاهای برهنه، وسط خاک، فقط برای خدمت به زائر حسین اینجا ایستاده بود.
نشستم کنار جاده تا کمی استراحت کنم. بچه کنارم نشست. پرسیدم: «اسمک شنو؟» گفت: «حسین». لبخند زدم. چه اسمی! انگار خودش یک نشانه بود.
پرسیدم: «تو خسته نمی‌شی؟» با جدیت گفت: «لا، أخدمکم لله و للحسین».
لحظه خداحافظی، خم شدم و پیشانی‌اش را بوسیدم. او خندید و دوباره سینی‌اش را برداشت و رفت میان جمعیت.
وقتی بلند شدم و به راهم ادامه دادم، احساس کردم آن لیوان آب فقط تشنگی جسمم را رفع نکرده؛ دلم را هم سیراب کرده است.
گاهی کوچک‌ترین خدمت، بزرگ‌ترین درس عشق است.

دانیال شهسوار

دسته بندی