روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

حسنا منصوری – 2025-08-13 21:43:46

بسم الله الرحمن الرحیم
خاطره

سن و سالی از پدر و مادرم گذشته، گرد یک عمر نوکری اباعبدالله روی چهره‌های آسمانی‌شان نشسته است؛ گام‌هایشان دیگر رمق سابق قدم زدن در مشایه را ندارد؛ کوله‌هایشان را به دوش می‌کشم و منتظر ماشینی می‌ایستم که مارا از نجف، خانه پدری‌مان، به نینوا برساند. ما در کنار چند زائر عرب‌زبان سوار ونی می‌شویم تا به بهای ۹ دینار، چشمان هر سه نفرمان را منور به شش گوشه کند. عمودهای آخر بودیم که یک خانم مسن عرب‌زبان تصمیم گرفت پیاده شود؛ راهش را سد کرده بودم، باید کنار می‌رفتم تا بتواند راحت‌تر پیاده شود؛ پایم را که از ماشین پایین گذاشتم به ناگاه تعادلم را از دست دادم و افتادم و پایم حسابی پیچ خورد؛ از شدت درد نمی‌توانستم نفس بکشم؛ اهالی ون یقین پیدا کرده بودند که پایم شکسته است. راننده نزدیک‌ترین موقعیت به حرم، من و پدر و مادرم را پیاده کرد. به خیال خام خودم آمده بودم تا در این اربعین کمک حال این دو باشم اما دست روزگار مرا وبال گردنشان کرده بود. از همان دقایق اول غر زدن‌هایم شروع شد. ته دلم طلبکارانه خطاب به امام حسین می‌گفتم: آخر این رسم مهمان‌نوازیست! این اولین اربعین من بود؛ بخاطر شما سختی‌های این راه را تحمل کرده بودم. یا به کنایه می‌گفتم: حقم را خوب کف دستم گذاشتید! آخر خدا را خوش می‌آید این پیرزن و پیرمرد از زیارتشان بمانند و بدنبال رتق و فتق امورات پای لنگ من در این کشور غریب بیفتند! با این پای علیل چگونه به ایران برگردم؟ کی برگردم؟ زیارت‌هایمان نیمه‌کاره می‌ماند. همه مریضان از کربلا شفایشان را می‌گیرند و من از طالع بلندم فلج شده‌ام و خودم را باید روی زمین داغ کربلا بکشانم. آن روز از درد پایم حتی نتوانستم یک لقمه غذا بخورم. خون خونم را می‌خورد. مرکزی که بتواند از پایم عکس‌برداری کند پیدا نکردیم، زوار دیگر دلشان به حالم می‌سوخت و انواع پماد و ضماد را به من پیشنهاد می‌دانند اما هیچ کدام افاقه نمی‌کرد. تصمیم گرفتیم سرسری زیارتی کنیم و جهت معالجات به مرز خسروی برگردیم. حرم امام حسین خیلی شلوغ بود؛ پای رفتن نداشتم. کنجی از حرم قمر منیر بنی‌هاشم چمباتمه زدم تا مادرم زیارتش را بکند و برگردد. تصمیم گرفتم تا شبیه به برخی از اعراب خیلی خودمانی و البته پرمدعا، حضرت را به اسم کوچک صدا بزنم و از او شکایت کنم. نمی‌دانم چه شد که مرغ خیالم در جای دیگری پر زد. در عوالم خودم مردی را دیدم که خارهای مغیلان را از اطراف خیمه‌ها جمع می‌کرد که مبادا فردا روزی پای طفلان را در حین فرار بگزد، دختر بچه‌ای را دیدم که پایش می‌لنگید و تا شام او را منزل به منزل می‌کشاندند.‌ نه پدری داشت و نه عمویی که نازش را بخرند و دستی از روی محبت بر پاهایش بکشند. ناگهان آن مدیحه‌سرایی دختر غیور بحرینی، آیات القرمزی، در مغزم زمزمه شد: لو قطّعوا كفّي، لو قطّعوا رِجلي، أمضي لكم زَحفاً حسين. یعنی اگر دست و پایم قطع شوند، سینه‌خیز به سویت می‌آیم. به عباس گفتم: مشتی حسابی شرمنده‌ام، در مرام بچه شیعه شکایت جایی ندارد. گله‌ای ندارم. حتی شفایم را هم نمی‌خواهم. نوکری شما ما را بس
زیارت مادرم که تمام شد از حرم بیرون زدیم و به سمت شارع میثم تمار رفتیم تا به اتوبوس‌های مرز خسروی برسیم؛ این‌سو و آن‌سوی خیابان را نگاه می‌کردم و در عالم خودم بودم. چشم به تابلویی خورد که نوشته بود: اهل هذا البيت ينتظرون صاحب الزمان. رفتم که برای خانه‌ام بخرمش. پول‌ها دست مادرم بود، از او خواستم که پنج دینار به فروشنده بدهد. یکدفعه مادرم مرا تکان داد و با تعجب گفت: عجب! تو که از ما سالم‌تری و راحت قدم میزنی! به خودم آمدم. از شدت حیرت چندبار محکم پای شکسته‌ام را به زمین کوبیدم، هیچ دردی نداشتم، فقط اشک از گوشه چشمانم می‌لغزید. به عقب برگشتم؛ هنوز از پس پرده اشک‌هایم می‌شد حرم عباس را دید.

حسنا منصوری

دسته بندی