روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

اکرم – 2025-08-02 19:35:24

در آغوش وطن

تا حالا چندبار کربلا رفته باشی خوب است؟
اصلا همین اربعین….دفعه چندم است؟
مگر واجب است؟توی این گرمای شرجی ..توی این همه شلوغی.این بیماری ها…
والا امام حسین راضی نیست تو با این وضع بی پولی و این سردرد میگرنی شدید،خودت را بیندازی توی زحمت…
خودش می داند.هر وقت شرایطتت مهیا بود دعوتت کند.
گفتم قبل از این که از لحظه های شیرین و لذت بخش سفر بنویسم،کمی از عرائض پدر و مادر و خانواده را تقدیمتان کرده باشم.خواندنش خالی از لطف نیست.ان ها باعث می شدند تا مصمم تر از قبل به تصمیمم جهت بدهم و راستش در تمام لحظه های ثبت عاشقی ام در سفر شریک من بودند.
راستش بخشی از سفرنامه نویسی ،بر می گردد به همین سنگهای ریز و درشتی که جلوی پایت می بینی ولی دل به دریا می زنی و راه می افتی..
رسیدن به تصویری که آنی رهایت نمی کند.وعبور از هوایی که سنگین شده است برای نفس کشیدن..
اصلا چیز دیگری نمی بینی.نمی شنوی..
نه که بخواهی ها…اصلا تو خودت کاره ای نیستی.
همه ی تکه های پازل را یکی دیگر می چیند.
تو فقط کوله ات را بر می داری و می روی.
تا وسط این تکه پازل ها جا شوی.ببینی کجای این نقشه ی به این بزرگی قرار است پرچم به دست بگیری و بگویی : منم…یکی از قطره هایی که قرار است آرام بگیرد در این دریا..
مگر می شود یک دهه که نه،دو دهه بروی در خانه ی امام زمانت.
هر شب بنشینی کنارش و بگویی آقا جان.من ِ روسیاه اجازه دارم برای حسین زهرا اشک بریزم؟
و اجازه بدهد بزنی بر سرو سینه ات..
و پایان دردهای سینه سوخته گانش نشود اربعین در کرببلا؟!…
برای رفتن چانه نمی زدم با آنانی که از آتش سوزان سینه ام خبری ندارند.
از بیقراری تک تک سلول هایم خبر ندارند.
و اگر همه ی آدمهای کره زمین می آمدند بگویند نرو..یا چرا می روی..یا اصلا بعدا برو،من هیچ نداشتم بگویم جز سکوت.جز راهی شدن.
جز این که برای تولدی دوباره باید می رفتم.
جز این که رسالت من همین بود.این من،که در عالم معنا ذره ای کوچک هم نبودم.
حالا برای پیوستن به خیل ذرات ریز و نادیده،قرار بود دیده شوم.قرار بود امام زمانم مرا هم بین سیاهی لشکرش ببیند.و بشنود که با تمام وجودم به «هل من ناصر ینصرنی»، لبیک گفته ام.
و بروم ان جا که بهار می وزید از کوچه هایی که جرعه جرعه عطراهل دل،بر ان جاری شده بود.
چند روزی مانده بود تا اربعین..
جور نمی شد.این که می گویم جور نبود یعنی هیچ چیزی جز یک گذرنامه مهیا نبود.نه درهمی،نه دیناری،نه حتی وسیله ای..
همسفر همیشگی زندگی ام،دیوانه تر و مجنون از خودم(به گفته دیگران)،خودش را به آب و اتش می زد.
قرار بود با ماشین اوراق خودمان برویم.تا مرزمهران.و بعد راهی شویم.
ماشین سراپا نبود و کمی قلقلک می خواست و شرایط مالی ما برای سراپا کردنش مهیا نبود.
مرخصی گرفتن و هزار شرط دیگر که مجالش نمی گنجد در این کاغذها..
می توانم قسم بخورم که تا لحظه ی رفتن نمی دانستم به واقع رفتنم حتمی خواهد بود یا نه..
صبح پنجشنبه بعد از خواندن نماز،عجیب دلم گرفته بود.
کلافی از بغض،که سر و ته اش گم شده باشد برای سرباز کردن،پیچیده بود وسط گلویم ..همین قدر کلافه.سردرگم.دلتنگ..
خسته بودم از این همه حس مبهم که مثل تار عنکبوت درتنم تنیده بود و رهایم نمی کرد.پاهایم روی زمین بند نمی شدند.
دلم کندن می خواست.از تمام لحظه های بودن در شهر
دلم رفتن می خواست وچون جسم خسته و رنجورم یاری نمی کرد روح خسته ام را فرستادم سمت آسمان نینوا..
و باریدم…
خیالاتم را کوله ای می برد.چای عراقی بود و موکب های بین راه…صفا بود و سادگی…عشق بود و همبستگی.و دریا دریا محبت بود و سخاوت..
هوای کربلا می خواستم برای ریه هایم..
زیارت نامه ام را باز کردم.هدفون را گزاشتم و چشمهایم را بستم..
در خیالاتم گنبدی بود و من وسط بین الحرمین..
کلاف بغض که گشوده شد خودم را دیدم کنارحسین..
شروع کردم به کوله بستن و یقین داشتم ناامید نمی شوم.
چند ساعتی مانده بود به بعدازظهر پنج شنبه روزی که تا اربعین 2 روز فاصله داشت.
تلفن زنگ خورد.و در نهایت ناباوری،مهیای رفتن شدیم.
با همه کاستی ها.کمبودها.با همه انچه که در دل داشتیم و همان کافی بود برای رساندمان به حضرت یار..
از واژه ی ذوق و اشتیاق ننویسم که ادا نکرده ام حس و حال ان لحظه را و اما بعد..
افتادیم در دل جاده.توی کمربندی و سفرمان آغاز شد.
اصفهان را به مقصد الیگودرز ترک کردیم.
مسیریاب را روشن کردم و کنار همسفری،نگاهم را سپردم به جاده..مسیر،مسیر بهشت بود.
جاده خلوت بود و آن قدر خلوت که احساس کردم آخرین جاماندگانی هستیم که داریم تلاش می کنیم برای رسیدن.و یا اینکه کسی مسیر را داشت هموار می کرد..
مسجد الیگودرز نماز مغرب به پا بود و بساط نذری برای زائرها..پشت در مسجد هموطنان الیگودرزی ،داشتند دریک مکان کوچک اما به گرمی از زائران پذیرایی می کردند.
شربت آب لیموی خنک و گوارا چقدر به موقع بود وسط آن گرمای کلافه کننده.
به راه افتادیم.مسیر جاده کمی ناهمواربود و قسمتی از طول جاده بی هیچ علائم رانندگی و هیچ روشنایی کوچکی،سپری شد.
ساعت حدود 12 شب بود و ما برای استراحت به دنبال موکبی، این طرف و ان طرف می رفتیم..
هوا به شدت گرم بود و از کولر ماشین به لطف خدا نفسی می امد.
دریغ از حتی یک موکب،مسجد و یک جای مناسب برای استراحت..
خسته شدیم.چند جایی که رفتیم اسکانها همه اشباع شده بود.
به ناچار تصمیم گرفتیم توی خود ماشین بخابیم اگر چه همسرم می دانست من خواب نمی روم.
من ادم خابیدن در ماشین نبودم.هیچ وقت نمی توانستم.حتی در اوج خستگی..
ولی با اصرار خودم بنا شد صندلی های عقب جای خواب همسرم باشد و من همان جا روی صندلی خودم.
از ان دخترهایی تصورم کنید که باید بالشت زیر سرش، بالشت خواب خودش باشد با لباس مخصوص .هوای مطبوع و بی هیچ سر وصدایی حتی به اندازه ی صدای بال پشه ای..
اغراق نکرده ام در گفتن شرح و حال این آپشن های همیشه فعال و به درد نخورم.
کمی صندلی ام را به عقب راندم تا مثلا وی آی پی شود و مهیای خواب..
چند دقیقه ای بود که صدای خر و پف همسرم بلند شده بود و من فقط این طرف و ان طرف می شدم تا کمر دردم بیشتر ازآن حد نشود.
دیشب از نگرانیِ مهیا نشدن سفر ،خواب نرفته بودم و امشب خواب داشت توی چشمهایم التماس می کرد.
اما حتی نتوانستم پلک روی پلک بگزارم.و خدا می داند چقدر سختم بود در این حالتی که می دانستم سردرد و میگرن خیلی زود به سراغم می آید و دست و پاگیر می شود.
می دانستم اگر نتوانم بخوابم دردسر عظیمی در راه دارم.
خواب برای من حکم مُسکن داشت و من به این مسکن قوی دسترسی نداشتم.
کم کم میگرن جای خودش را به خواب داد و من کلافه تر از هر لحظه ای بودم که بتوانید تصورش کنید.
نگاهم به ساعت بود ولی عقربه ها همراهی ام نمی کردند.
خواب نعمتی بود در سفر که من از ان به شدت محروم هستم.
خوشحال بودم که همسرم توانسته بود به خواب برود.
از این بابت آسوده بودم چون رانندگی با چشمان خواب آلود را نمی شد هیچ جور تحمل کرد.
دلم خواب می خواست و خدا می داند چقدر مست خواب بودم.
نزدیک 4 صبح بود. یک ربعی مانده به اذان،همسرم را بیدار کردم و راه افتادیم تا در مسیر جایی پیدا کنیم برای نماز…
همین طور که می رفتیم چشممان خورد به یک موکب بسیار خلوت..
پیاده شدیم و آن چیزی را که چشمم می دید نمی توانستم باور کنم.
یک موکب بسیار دل باز با یک کولر آبی و امکانات پتو و سرویس بهداشتی و …
حس حسرتی که ان لحظه به دلم افتاده بود را هیچ نمی توانم بیان کنم.در قسمت بانوان فقط یک نفر با کودکش خابیده بود.و من فقط چند دقیقه مانده به اذان کنار کولری که همان جا روی زمین تعبیه شده بود نشستم و خدا می داند چقدر دلم خواب می خواست و چقدر نمی توانستم بمانم…
راه افتادیم..
خبری از صبحانه نبود.
چشم به چشم اطراف جاده را نگاه کردیم.ولی نه دیگر موکبی می دیدیم نه خبری از شهر بود .
بیسگوییت کوچک داخل داشبورد تنها دارایی ما بود برای صبحانه.
عجله برای رفتن آنقدر حواسمان را پرت کرده بود که مجالی برای پر کردن منبع ذخیره نبود.
نیم ساعتی از حرکت مان می گذشت.
کاسه ی سرم لق لق می خورد این طرف و ان طرف.
عقیده داشتم خوابیدن در کنار راننده ،مثل خمیازه ای حسود ،قدرت خواب را به او منتقل می کند.
درست بود که چند ساعتی خابیده بود ولی هنوز خسته بود و خمیازه هایش نشان از وسوسه ای عمیق برای خواب می داد..
بنابراین با تمام قوا تحمل می کردم و با او حرف می زدم تا بتواند رانندگی کند.او از من خسته تر بود.
خستگی هایش را به جان می خریدم تا مرهمی باشد برای ادامه ی راه مان.
وارد شهر ایلام شدیم. و مسیر مرز را طی کردیم.ترافیک حجیم و گسترده ای توی جاده بود وگذر از آنجا بسیار دشوار..
حدود ساعت 9 رسیدیم به شهر ولی دور زدن پارکینگ و یافتن جای مناسب برای پارک ، زمان بسیار زیادی از ما گرفت.
تا جایی پیش رفتیم که مسیر برای غیر بومی ها باز بود.هوا داشت گرمتر و شرجی تر می شد.
داخل کوچه ای باریک،آخرین همراهمی های ما با 4 چرخی بود که سپردیمش به پارکینگ امید و پیاده شدیم..
برگشتیم سمت ماشین و وقتی مطمئن شدم با این کوله نمی توانم حتی دو قدم راه بروم،
بی هیچ وسواسی سه چهارم حجم ان را خالی کردم و آخیش گویان در حالی که با چشمهای متعجب همسرم از این حرکت روبرو بودم ،راه افتادیم.
تا ورودی گیت های مرز مهران نیم ساعتی راه بود.و همه برای رسیدن یا سوار اتوبوس های شهری و یا تاکسی های خط و شخصی می شدند.
کنار جاده ایستادیم.
اصلا فکر نمی کردم هوا تا این اندازه گرم و شرجی و کلافه کننده باشد.قدرت کلمه هایم به واقع،نمی تواند هرم گرما و شدت شرجی بودن هوا را به شما برساند.
پیرمردی دست بلند کرد و ما را تا نزدیکی ورودی های گیت ها همراهی نمود.
حدود 20 دقیقه ای راه مانده بود تا برسیم به مهرگذرنامه ها و تفتیش ها و برویم ان طرف مرز عراق..
گیت ها را رد کردیم.چند دقیقه ای از عبورمان می گذشت..احساس بدی داشتم.
چفیه ام را از کوله در آوردم خیس کردم و به سر انداختم.
کمی خنک شدم.ولی آن چنان تاثیر عمیقی حس نکردم.
حداقل تا وقتی این خنکای محدود توانست چند قدمی دیگر همراهی ام کند..
انرژی ام داشت تحلیل می رفت..حالت تهوع…گیجی..منگی خواب ..گرما و شرجی هوا و گرسنگی در عین بی میلی به هیچ غذایی و …
چشمهایم دیگر نمی دید.
دیگر نمی توانستم ادامه دهم.
قدم هایم از حرکت ایستادند.
خم شدم و دستهایم را روی زانوهایم گزاشتم.
مهران داشت چرخ می خورد دور سرم.
آدمها چند بعدی بودند و صدایشان می پیچید در سرم … دستهایم را در دستهای همسفرم دیدم.داشت همراهی ام می کرد..اما نمی دانست این اخرین انرژی من بود برای ادامه ی آن لحظات.
موکب های ایرانی به گرمی داشتند استقبال می کردند.
تعداد زائرانی که در حال عبور برای رفتن بودند از تعداد انانی که در حال بازگشت بودند بسیار کمتر بودند .بنابراین به راحتی توانستیم خودمان را به سمت نزدیکی های اتوبوس ها و وَن های مستقر در ترمینال مهران برسانیم.
بوی قورمه سبزی ایرانی پیچیده بود توی فضا و من ، محال بود از این غذای لذیذ دست بکشم و نادیده بگیرمش.
اما، حال ان لحظه هایم خیلی داغون تر از چیزی بود که حتی تصورش را بکنید.پس به راحتی از کنارش گذشتم.
آفتاب جیغ و بسیار سوزان دقیقا وسط آسمان بود.
رانندگان عراقی مسیر حرکتشان را در گلو انداخته بودند و جار می زدند:نجف نجف…کربلا..کربلا…کاظمین…سامرا..
هنوز نمی دانستم کجا باید برویم.اصلا نمی دانستم می توانم ادامه بدهم؟
اولین بارم نبود ولی سفراربعین دراین اوج گرما تجربه اول و بسیار سختی بود برایم..
10 دینار..
پایین تر نمی شود.
توافق کردیم و او اشاره کرد به ماشینش که :سیارة قریب…
منتظر بود تعداد به 10 نفر برسد و راه بیفتد به سمت ماشین..
نمی دانستیم از ان جا که ایستاده ایم کنارش و چانه می زنیم برای کرایه اش، تا سوار شدن، 20 دقیقه پیاده روی دارد…
هی می رفتیم و نبود…
هی می رفتیم و با لهجه غلیظ عربی می گفت:قریب..قریب..
رسیدیم ترمینال اصلی و من آخرین نفس هایم را داشتم به التماس قدم هایم می کشیدم تا بتوانیم برسیم به وَن .که راننده اش می گفت کولر خنک دارد..
چند زن بالای سرم ایستاده بودند.چندتایی عراقی بودند و داشتند اب می پاشیدند توی صورتم.همسرم داشت تند و تند با بادبزن صورتم را خنک می کرد.و نگران و هراسان صدایم می زد.
کجا بودم…هنوز نمی دانستم.
کم کم سرم را بالا آوردم و با کمک چند نفرتوانستم سوار وَن های نجف شوم.
فقط صندلی های آخر خالی بود و به ناچار گوشه سمت چپ را برای نشستن انتخاب کردیم.
فکر می کردم اگر راه بیفتد هوا خنک می شود ولی آخرین درجه کولر مثل باد گرم پنکه ای بود که فقط شرجی اش را گرفته باشند.
یا صاحب الزمان می گفتم مدام و هی در دلم غوغا بود .که مرا برسان ..من به امید نگاه تو آمده ام مولا…مرا اینجا رها نکن..
عصب ِ مچ دستهای همسرم در تصادف چند ساله پیش ضعیف شده بود.
با این همه بادبزن را دست گرفته بود و با تمام وجود داشت باد می زد تا هوای نیمه خنکی بخورم و شاید بتوانم کمی به خواب بروم.
خواب مسکن من بود اما من فرصتی برای به دست آوردنش نیافته بودم .
خواب عمیقی نبود ولی به گفته ی همسرم ، نیم ساعت ،چشمهایم مرا یاری کرده بودند و من به خواب رفته بودم.در تمام این مدت بادبزن از دستهایش نیفتاده بود.
خستگی داشت از تمام وجودش بالا می آمد ولی تنها دغدغه اش من بودم.
مسافرین لب به اعتراض گشودند.هم برای خنک نبودن کولر و خراب بودن ماشین.و هم برای رد کردن وقت نماز.
بالاخره توقف ماشین را احساس کردم.
برای اقامه ی نماز،مدت یک ربع فاصله گرفتیم از هوای مثلا خنک ماشین و وارد یک موکب بین راهی شدیم.
گیج و کلافه وضویی گرفتم و به نماز ایستادم.
سوار شدیم و راه افتادیم.
هنوز اثر سردرد ، بی خابی ، منگی و آن همه کلافگی در تمام وجودم بود…
حالا که دارم این سفرنامه را می نویسم ساعت از 2 بامداد گذشته است و من در هوای بسیار مطبوع اواسط شهریور در اتاق کوچک خودم ،با همه ی شرایط مهیا و امکانات لازم،مشغول به نوشتن هستم.
در نگاه ما بندگان خدا، نعمات خداوند گاهی ان قدر ناچیز و بی مقدار می آید که حتی به عنوان نعمت هم نمی شناسیمشان.ما نمی دانیم لحظه لحظه وجودمان نعمت است.
ومن ،همین بنده ی ناشکری که می بینید ،غرق در افکار خودم هستم که چگونه خداوند امتحانم کرد و چگونه به من یاد داد شکرگزار نعمت هایش باشم؟
تغییر مسیر راننده و طول برد زمزمه ها نشان ازمسیر اشتباهی بود که راننده امده بود..
صدای اعتراضات دوباره بلند شد اما بی نتیجه بود.
پاهایم چون چوب خشکی چسبیده به کوله پشتی ام بودند که حتی میلیمتری فضا برای جابه جایی شان نداشتم…درد پیچیده بود میان رگ هایم و بدنم بسیار کوفته و نابود بود.
چقدر دیگر باید توی آن وَن می ماندیم و صدامان به جایی هم نمی رسید.
تازه داشتم ذره ای از سختی های اربعین را می چشیتم.آن طور که فکرش را نمی کردم.
داشتم دوباره به خواب نیمه خوابی می رفتم که راننده ماشین را متوقف کرد وسط جمعیت شلوغی که موکب بین راهی، کنارش بود.
پسربچه ای سینی به سر،شروع کرد به لهجه ی عربی،تعارف کردن به نان های کوچکی که لابه لای آن، شبیه کوتلت های خودمان، بود،ولی با طعمی بی نظیر و لذیذتر.
و بی آن که در بخشیدن آ نها،بُخل ورزد،همه ی سینی را به داخل ماشین هدایت کرد.
مسافران هر کدام چندتایی برداشتند و از آن جا که بسیار گرسنه بودند،در چشم بر هم زدنی،همه ی نانها را بلعیدند.
تکه اول نان را که به دهانم گزاشتم راننده به راه افتاد.
پسرک ،همچنان کنار وَن ایستاده بود وخیره خیره،زائران ایرانی را تماشا می کرد که با ولع خاصی ،نذری هایش را می خوردند و به علامت تشکر،دست تکان می دادند.
لبخند رضایت بخشش با ان صورت سبزه و سوخته،عرق جبین ،تنی لاغر و صورتی استخوانی با نمک تَرَش کرده بود.
سینی را بالای سرش گرفته بود و بی آن که چشم ازمسافران بردارد،با نگاهش آنان را بدرقه می کرد.
در آن هوای گرم ،سوزان و بسیار شرجی،بی هیچ چشم داشتی،خدمت کردن به زائران،با ان سن و سال کم،بسیار عجیب بود و دیدنی.
راز این همه خدمت بی پایان،با ان حجم از خستگی وسختی،چه می توانست باشد جز عشق؟!…
حال بهتری داشتم .اگرچه ساعت نزدیک 5 عصر بود و ما هنوز در راه بودیم.
خستگی واژه ای نیست که در ان لحظه قد و قواره ی کلماتم باشد برای بیان ان همه کوفتگی بدن و پایان طاقتم…
قدرت خم و راست کردن زانوهایم را نداشتم.گویا تکه چوبی خشک شده بودند اویزان از بدنم.
چسبیده به صندلی..
از کوچه های فرعی عبور کرد تا نزدیکترین محل برای اقامت زائرین را بتواند فراهم کند.
کرایه ها را که شمردند خودم را از صندلی کَندم و تقریبا اخرین نفری بودم که دست به صندلی پیاده شدم.
به راه افتادیم. از شرجی و گرمای طاقت فرسا کمی کاسته شده بود.
سعی کردیم نزدیکترین مسافرخانه یا هتل با قیمت مناسب پیدا کنیم.چندین جا سرک کشیدیم و بالاخره جایی آرام گرفتیم.
می توانید حدس بزنید که من در انتظار چه چیزی بودم.
سرم را روی بالشت گزاشتم و دیگر نفهمیدم قرار است بیدارشوم یا نه…
نمی دانم چند ساعت بود بیهوش افتاده بودم روی تخت و هیچ صدایی را متوجه نمی شدم.
همین که قفل در چرخید و همسرم با تکه ای نان نذری وارد شد بیدار شدم.
ساعت حدود 10 شب بود که راه افتادیم سمت حرم امیرالمومنین ع..
دست فروش ها کنار و گوشه خیابانهای نجف،زائر زائر گویان ،بساط پهن کرده بودند.
مغازه ها شلوغ بود.وخیل ایرانیان اطراف موکب های پذیرائی دیده می شدند.
چنان که آسمان نجف پر از ملائکه باشد،زمین روشن بود و روز..غرق نور وصفا..
گوئی مرکز نور از عرش به کعبه و سپس اطراف ضریح متصل شده بود.
کم کم وارد صحن باب القبله امیرالمومنین علی ع،شدیم و من نفس نفس زنان از هرم گرما و تشنگی شدید ،دنبال جرعه ای آب بودم.
از پله های برقی عبور کردم و راستش باور نمی کردم ،من ،همین موجود ضعیف که تا چندی پیش طاقتش از کف رفته بود ،حالا اینجاست.
کنار مولا….کنار علی..
و علی …علی …علی…حتی نام زیبایش به تنهایی ،روضه بود.
علی را در آسمانی از مظلومیت می دیدم.علی را در زخمهای مدینه می دیدم.
شرری از عشق علی،در قلبم بود که سینه ام را سجاده ساخته بود برای سجده کردن در پیش گاهش..
و محراب دلم چنان غرق باران بود که از خود بیخود بودم.
من کنار روح تمام شیعه بودم.و یادآوری اشک علی در فراق زهرا س و ناله های چاه…و غسل شبانه …و زخم شمشیر…همه اش در پشت چفیه ی روی صورتم ،بارید.
و علی ..علی …علی…
مولای من…تاریخ از اولین نفس های تو آغازشد..
آسمان به زمین نزدیک شده بود.
گویی روی بال ملائک، روضه ی قدر می خواندم..
مولا،من با نام تو بزرگ شده ام.
بابا علی،ذکر نامت،لالائی های زلال کودکی ام بود.
آمدی تا نجوای کبود فاطمه را بشنوی.
آه فاطمه…فاطمه…فاطمه..
جایی برای نشستن نبود.دلم می خواست جایی روبروی ضریح بایستم و فقط تماشا کنم..
بی ان که بخواهم کسی را اذیت کنم آرام آرام ،با سیل جمعیت خودم را رساندم کنار شبکه های ضریح.که نور سرخ داخل ان،چنان بی تابم کرده بود که گویا هر لحظه،منتظر بودم روح از وجودم پرواز کند.
کمی دورتر از ضریح،ایستادم.
طوری که ضریح روبرویم بود.هنوز داشتم می باریدم و نگاه پر از التماسم را گره می زدم به مربع های کوچکی که دیگر دستهایم به آن نمی رسید.
خادمی با چوب دستی پر از پرهای سبزرنگی ،سعی داشت جمعیت را متفرقه کند.چندین بار از مکان اولی که ایستاده بودم دور شدم.
طوری که دیگر ضریح روبرویم نبود.
ولی تا فرصتی می یافتم دوباره می رفتم و می ایستادم به تماشا..
رفتن آن هم به این زودی…؟
بعد از آن همه سختی حالا آمده بودم کنارشاه جهان.
من خوشبخت بودم.خیلی خوشبخت..
من سعادت مند هستم.چون علی(ع) ،دارم.
چون همه عقبی و دنیا را دارم.در سینه ام جز نام و یاد علی و فرزندانش نیست.
چنان بی تاب بودم که عقربه ها ی زمان را نمی دیدم.
وقتی رسیدم پای قرارهمسرم بیست دقیقه ای بود که منتظرم ایستاده بود.
ترسیده بود نکند راه را گم کرده ام یا محل قرار را فراموش..
در دلم آهسته گفتم:گم شده سه ساله کربلا،خارهای بیابان را برای رسیدن به علی طی می کرد.
اینجا،معدن یافته شده گان است.کاش کسی مرا از اینجا پیدا نکند.
کاش می شد تا ابد گمشده باشم میان صحن هایت مولا..
شب اربعین بود و همه خیابانهای نجف در حال جمع کردن موکب های پذیرایی از زائران..
ساعت 4 صبح بعد از اقامه نمازصبح،در حرم،راهی هتل شدیم برای جمع کردن کوله هایمان.و راه افتادن به سمت کربلا..
وقتی برای خواب نبود.فرصت کم بود و ما با پیاده رفتن به ظهر اربعین نمی رسیدیم.
به ناچار به دنبال یک سواری،تا کربلا،حدود یک ربعی خیابان منتهی به هتل را پیاده رفتیم.
چند دقیقه ای طول کشید تا مسیر سواری ها را پیدا کردیم.
کرایه را توافق کردیم.و با یک سواری 4 نفره،به راه افتادیم.
هوا خنک بود و خیابان ها بسیار خلوت.
حتم داشتم آنانی که تا دیشب در این خیابانها و در این محله ها ،جایی برای خوابیدن هم نداشتند،و شاید خیلی هاشان تا خود صبح بیدار بودند و لابه لای آن جمعیت شلوغ،حالا قدم هایشان به کربلا رسیده است.
و قیامتی بود انجا ..
عن قریب،وصال نزدیک بود.
روز اربعین با روشنای روز و برآمدن خورشید در آسمان،برای من که هنوز سوار در سواری ، راه کربلا را طی می کردم،با همه ی روزهای زندگی ام متفاوت بود.
عقربه ها سمجانه مرا دنبال می کردند و مسیر 4 ساعته ،به خاطر ان حجم از ترافیک 7 ساعت به طول انجامید.
نزدیک ظهر اربعین بود و نزدیکی های عمود 1450 دو مسافر دیگر از شدت ترافیک خیابان،زودتر پیاده شدند و رفتند.
راننده کمی دیگر که ترافیک را رد کرد، به عربی گفت بقیه راه را نمی شود رفت.اینجا اخرش است…
پیاده شدیم.هرم گرما و شرجی هوا،به قدری بود که احساس کردم همان لحظه ذوب می شوم..
هنوز زائران و مسافرین زیادی در حال پیاده روی مسیر عمودها بودند و حتی به عمود 1400 هم نرسیده بودند.
زائرانی را به خاطر اوردم که وقتی در سواری از ان طرف جاده دیدمشان ، با کالسکه و وسیله زیاد،هنوز داشتند پیاده می آمدند..و با خودم می گفتم:قرار است کی برسند؟
بعد خوب فکر کردم وراستش حسرت آن پاهای تاول زده،صورتهای سوخته،لباسها و چادرهای خاکی،خستگی و آشفتگی چهره ها،و امید برای رسیدن با پای پیاده آن هم 1450 تا عمود ،چیزی بود که به معنای کامل،حسرت آن لحظه هایم شد.
کاش من هم می توانستم مثل آنان..
مسیر، نیم ساعت پیاده روی داشت تا برسیم به نقطه ی نور..
هوا بسیار گرم بود و خیل جمعیت ،ان چنان قیامتی بر پا کرده بود که قد و قواره ی این کلمات،هیچ گاه به بلندای عظمت آن نمی رسد و نخواهد رسید.
جایی برای سوزن انداختن نبود.و این من که تمام مسیر را در آرزوی این لحظه بودم،ترسی به دلم افتاده بود که نکند نتوانم به حریم یار برسم..
کلمه هایم زودتر و عجول تر از همیشه،به دنبال میان بُری،هستند برای نوشتن از مقصد وصال..
نمی دانم و اصلا به یاد نمی آورم چطور و با چه سختی توانستم خیل جمعیت را رد کنم و به بین الحرمین برسم.جایی برای ایستادن نبود.
حتی جایی برای حرکت کردن هم نبود.
نمی دانستیم چه باید کرد.ایستاده بودیم در نقطه ای زیر جیغ آفتاب ، تا شاید راهی باز بشود و بتوانیم عبور کنیم.هوا گرمتر و گرمتر می شد.تمام لباس هایم شوره زده بودند و از چهره ام جز یک لبوی سرخ و سوخته،چیز دیگری دیده نمی شد.
ساعتی گذشت و ما همچنان در انتظار باز شدن معبر بودیم.
ولی نتیجه ای حاصل نشد.
به ناچار مسیر را تغییر دادیم و سعی کردیم از راه دیگری وارد شویم.
و اتفاقا به لطف حضرت یار،فرجی حاصل شد و روبروی یکی از کفشداری ها رسیدیم.تا برای قرار ملاقات و وعده ی بعدی با همسفر همانجا منتظر بمانیم.
همین که داشتیم نزدیک می شدیم چشمم به صحنه ای افتاد که امیدم را ناامید کرد.
خیل جمعیت ، از کفش داری های حرم زده بود بیرون.و خیابان منتهی به کفش داری اطراف حرم،کاملا مملوءاز جمعیت بود.
چطور می توانستم وارد کفش داری ها ، تفتیش، وسپس حرم شوم؟
جیغ و داد زنان از لابه لای جمعیت چنان ترسی به جانم انداخته بود که لحظه ای احساس خفگی کردم.خودم را لابه لای جمعیت تصور کردم در حالی که از تمام جهات ،در حال مچاله شدن،بودم.
و صدایی از من شنیده و دیده نمی شد.
چند دقیقه ای همانجا ایستادم.
زمان گویا متوقف شده بود و حرکتی از جمعیت دور کفشداری مشاهده نمی شد.
خیره شده بودم به کودکی که روی شانه های مادرش نشسته بود و زنی عرب که با تمام قوا سعی می کرد با فشار دادن بقیه،وارد تفتیش شود.
کفش داری ها،کفشی قبول نمی کردند و به ناچار کفش به دست باید وارد حرم می شدیم.
همسرم ناامید از توان من برای ورود به حرم بود.
من این مسیر دشوار را تا به اینجا نیامده ام برای ایستادن و تماشا کردن جمعیت ..
من آرزویم به این در جا زدن،در نقطه ای دور از مرکز نور،ختم نمی شد.
پس عزمم را جزم کردم.شهادتین را گفتم و دل به دریا زدم.
لابه لای جمعیت شدم.و ان قدر ایستادم تا یک صف از صفوف جلو،به حرکت در آید.
نزدیک اذان بود و من فقط جرعه ای آب جوش شده به همراه داشتم تا بتوانم تشنگی ام را کمی کم کنم.
حدود 1ساعت تمام،پشت درهای تفتیش ماندم. تا بالاخره توانستم وارد اتاق تفتیش شوم.
عبور از قسمت تفتیش خود حکایتی دارد مفصل که در این کاغذ نمی گنجد.
قدم هایم را تند کردم و رسیدم به آخر صفی که داربست هایش نشان از تونلی 4 ساعته برای رسیدن به ضریح می داد..
یک داربست طولانی و پیچ در پیچ،که حرکت جمعیت در ان بسیار کند بود . و بوی تند عرق،هرم داغ نفس ها،و جمعیتی فشرده و پیچیده در هم، در کنارهم،دریغ از میلیمتری فاصله.. وامان از فشاری که از هر سو وارد می کردند.حس کردم کمری دیگر نمانده است برایم..
نفسم بالا نمی امد.ان قدر گردنم را به سمت آسمان حرم و به سمت باد کولرها چرخانده بودم که احساس می کردم خشک شده است.
کف پاهایم به شدت درد می کرد.
2 ساعتی بود که صف انتظار را طی می کردم.
چند دقیقه یکبار،صدای جیغ و ناله کسی بلند می شد و برای جداشدن از جمعیت تلاش می کرد.
اما،برگشتن به عقب،از ان صف طولانی،محال بود.
انقدر بدنم از شدت فشار کوفته شده بود که احساس می کردم هر آن نقش بر زمین می شوم.
رسیده بودم به صف آخر،و می دانستم تا دقایقی دیگر وارد درب بزرگ اصلی می شوم.
ثانیه هایم به شماره افتاده بودند.
دردهایم را فراموش کرده بودم.
و حالا من،به نقطه ی نور رسیده بودم.
من تمام خوشبختی را بغل کرده بودم و فوج فوج ملائک در آسمان،غبطه می خوردند به احوالات من..
به چشمهای من.به دستهایم…به همه ی تار و پودم که داشت نزدیک و نزدیک تر می شد.
جهانی از عشق،از نور،از طراوت باران،داشتند نزدیک می شدند و نزدیکتر..
چشمهایم را باز کردم.شش گوشه ای از عرش روبرویم بود.
ومن هنوز در خواب بودم.
کاش کسی مرا بیدار می کرد.
خدایا…این منم…این موجود بی ارزش،بی مقدار، و هیچ…در برابر حسین زهرا..
نه اشک،نه هق هق،نه بر سر وسینه زدن،نه بی قراری،نه جیغ و فریاد..
نه هیچ کدام بیان گر احوالات من نبود.
من دیگر من نبودم.همه ام ،او بود.
چشمها جز او نمی دید.و قلبها برای زمان به وقت حرم ،ایستاده بود.
چشمهایم کم می آوردند ودستهایم کوچکتر می شدند .لب هایم بسته بود..و نفس در سینه حبس..
این قلبم بود که از سینه جهیده بود و نبض بی قراری بود که بی امان ،نامنظم،و یک در میان می تپید
ذره ای بودم از آن همه قطره..
خدایا من به دریا رسیده بودم؟
اشک پرده انداخته بود روی چشمهایم و نمی گزاشت تا ببینم دریا را..
می شد آیا در ان لحظه ها عمر من به پایان برسد؟
می شد این آخرین خواسته من باشد آخرین نفس در میان عطر سیب؟
باران یک ریز می بارید..حتی همین حالا روی صفحه ی کیبورد…روی انگشت هایم…
و نمی گزارد تا بنویسم و شرح دهم آن چه را چشم می دید و دل باور نمی کرد
ومن روضه خوان بودم.حدیث دل می خواندم برای جان دادن..
یک فرات تشنه بودم و کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها..

ای تمام منتهای آرزوی من…ای روشنای فانوس قلبم..
مرا زین پس زنده مخواه..
من چگونه بازگردم ..چگونه این تن رنجور و زخمی و سنگین از گناه را ببرم وسط غبار شهر..؟
مهلا مهلا….یابن الزهرا…
ای همه ی آرزوی افلاکیان..بی تو کجا بروم.
وقتی وطن من اینجاست.مرا غریب مخواه…
ساعت به وقت عاشورا بود..
ساعت به وقت رفتن بود..
اربعین داشت تمام می شد.
40 روز بی حسین…
برادر،چون چاره نیست می روم و می گزارمت..ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت..
هدفون را می گزارم در گوشم..یکی در گوش من یکی در گوش همسفر..
ایستاده ام وسط بین الحرمین..
یا اخا…ادرک اخا…
سر روی شانه های همسفری ام می گزارم..
دارد می لرزد..دارد می بارد..
و مدام با اهنگ توی گوشش همخوانی می کند:
دست روی قلبم می گزارم.
سلام ای غروب غریبانه ی دل..
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن..
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته…
تو را می سپارم به دلهای خسته..

اکرم کیانی

 

 

 

 

دسته بندی