روز و
ساعت مانده تا اختتامیه پویش
انّا علی العهد

الهه سادات حسینی پور – 2025-08-19 06:42:14

خاطره نگهداری نوزاد عراقی توسط زائر اولی 15ساله

یادمه یک بار، یکی از دخترای زیارت اولی گروه ما به اسم “الهه” – که تا حالا پاش به این سرزمین مقدّس نرسیده بود و هر لحظه‌اش براش شبیه معجزه بود – وسط سبزی پاک کردن، یهو بغض کرد. آروم گفت: “باورم نمیشه من الان اینجام. کربلا! فکر می‌کردم فقط باید خوابش رو ببینم.” خانم عراقی، همون‌طور که دستش پر از سبزی بود، آروم دستشو گذاشت رو شونه‌اش. هیچی نگفت، فقط لبخند زد. ولی اون لبخند، پر از حرف بود. پر از “خوش اومدی به خونه خودت دخترم.”

همون روزها بود که یکی از صحنه‌هایی رو دیدیم که هیچ وقت از یادم نمیره. خانم صاحبخونه، مادر همین خانواده مهربون، در تب و تاب آماده کردن ناهار زائرها بود. آشپزخونه کوچیکشون پر شده بود از عطر غذا و صدای قل‌قل قابلمه‌ها. یک لحظه سرش رو بلند کردیم، دیدیم نوزاد شیرخواره‌اش رو، همون نوزاد کوچولویی که هر از گاهی صدای خنده‌هاش رو می‌شنیدیم، گذاشته زمین و خودش تمام حواسش به غذای زائراست. بچه اما بی‌تابی می‌کرد، چشم‌های کوچولوش پر از اشک بود و مدام مادرش رو صدا می‌زد. صدای گریه‌اش، انگار هرچی خستگی بود، می‌آورد رو دل آدم.

فاطمه، همون دختر زیارت اولی‌مون، انگار یه نیروی غیبی کشیدش. بدون اینکه کسی بهش بگه، آروم رفت سمت نوزاد. نشست کنارش. اولش شروع کرد به ناز و نوازش و حرف زدن باهاش، با اون لحن قشنگ خودش که پر از مهر بود. بعد دیدیم آروم آروم داره واسه بچه لالایی می‌خونه. یه لالایی فارسی که حتماً بچه متوجهش نمی‌شد، ولی لحن فاطمه اونقدر آروم و دلنشین بود که انگار بچه رو طلسم کرده بود. چشم‌های کوچولویش آروم آروم سنگین شد و چند دقیقه بعد، نوزاد تو آغوش مهربون فاطمه، بی‌صدا خوابش برده بود.

خانم عراقی برگشت، نگاهش افتاد به فاطمه و بچه‌اش. اولش ماتش برد. بعد یه لبخند عمیق نشست رو لبش که تمام خستگی دنیا رو از صورتش برد. اومد جلو و با اون لهجه شیرینش شروع کرد به تشکر کردن، چشماش برق می‌زد. اینقدر کیف کرده بود که انگار سنگینی یه دنیا از رو دوشش برداشته شده بود.

الهه سادات حسینی پور گالیکش -گلستان

دسته بندی